لیست توصیفنامه ها24 مرداد 87 - 15:37 | |
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با
لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را
با عبورخود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم.
|
17 مرداد 87 - 23:41 | |
چقدر سخته جدایی منم دارم خدایی
تو كه نبودی گریه دمسازم بود
وقتی بودی خوبیت آغوش بازم بود
چقدر خونه تاریك و بیصدا بود
دریچه پهن قلبم باریك و بیندا بود
راستی قناریهام دیگه نمیخونن
برام توی كوچیكترین قفس
خودشونو زندونی كردن برام
چون تو نبودی حالیه
یكی پیدا نمیشه همدل من شه
توی این راه مهیب همسفرم شه
میدونسیتی باغچه دیگه گل نمیداد
حیاطشم بی تو صفایی نمیداد
بار اولم بودش كه ناله و زاری زدم
به كسی حرفی نگفتم تموم حرفام نگفتهاس
از سكوت كردنش مردم تموم حرفامو خوردم
خیلی سخته كه دست من لمس نكنه دست تو
رو دست و پام سست و فلج شه واسه تو
چون تون نبودی حالیته
آدمای خوب و بد دیگه یكی شدن برام
آب و رنگشونم دیگه یكی شد برام
آب و رنگشونم دیگه بی رنگ شد برام
در بهار تابش خورشید ملایم دیگه سوزان برام
برا من میون پاییز و بهار فرقی نداره
میدونم تو خواب كه بهار روی ماه تو بیاره
ای خدا ای خدا از تو میخوام اسیر و مجنونش شم
دیگه از بیهوده دویدن خسته شدم
دیگه از بیهوده پریدنم خسته شدم
میدونی چون تو نبودی حالیته
خیلی بی انصافم كه بارون رحمت خدا خسته شدم
خیلی بی انصافم كه كاراو حكمت خدا خسته شدم
برا من خونه بدونه تو قفس شده
برا من زندگی بی نفس شده
مثل اون پرنده كه دیوونه شده
مثل اون موجود منگی كه بدونه لونه شده
تو میخوای منو ویرون بكنی
تو میخوای مثل یه شیر منو زخمی بكنی
تو میخوای پرنده رو از تو آشیونهاش بیرون بكنی
من میگم تو میخوای با من اینجور بكنی
تو میگی نه من میگم چون تو نبودی حالیته
برا من دیگه شبا ستارهای دیده نمیشه
برا من دیگه تو قلب جوونه عشق روییده نمیشه
میدونستی كه دیگه دنیا برام تیره و تاره
میدونستی كه دیگه مردن برام دین و راهه
دیگه عاقل نمیشم دیگه بالغ نمیشم
دیگه از حرفای تو سیر نمیشم
اینو بدون اگه خدا تمام دنیارم بده جایی نیست
اینو بدون اگه خدا تموم كارارم كنه دیگه راهی نیست
اینو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفایی نیست
اینو بدون چون تو نبودی حالیته
من دیگه مثل قدیم منتظر عید نوروز نبودم
اینو بدون مثل قدیم منتظر عمو نوروز نبودم
ای بی زبون تو رو باید توی رویا ببینم
تو رو باید تو خواب و خیالم ببینم
كی میگه باید یه سراب توی راه عشقم ببینم
یا كه باید یه عذابه توی وجدان ببینمژ
میدونی عشق تو كورم كرد
عاقبت پیرم كرد در آخر از زندگی سیرم كرد
چرا كه تو نیستی یه خیالی واسه من
توی این بازی هستی تو محالی
یكی پیدا نمیشه همدل من شه
توی این راه مهیب همسفرم شه
نگو بار گران بودیم و رفتیم
نگو نامهربان بودیم و رفتیم
نگو اینها دلیل محكمی نیست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم
|
9 مرداد 87 - 17:15 | |
خداوندا
خدا وندا000!
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت !
خداوندا000!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟
خداوندا000
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده ودل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟
خدا وندا000
اگر در ظهرگرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی
واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را000!
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد0
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!بگویید تا بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید
چرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها راچرا در پرده می گویمخدا هرگز نمی باشدمن امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است0
خدا پوچ است0
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین استشب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشد
و گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی000 !!!
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا000
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
خداوندا000
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادیتو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بینندولی من با دو چشم خویشتن دیدمكه نامردان به از مردانز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند
خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را0
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راتو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی
کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از
آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا
می لغزد
پس...قولت!اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم 000 ! !!
« کارو »
|
9 مرداد 87 - 16:58 | |
تکیه بر جای خدا
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم .... !!!!
|
2 مرداد 87 - 23:34 | |
ای همه عشق و نگاه عاشقی*
در من امشب اشتیاق یک غمی*
هر شب از بالای مهتاب وجود*
قطره اشکی روی صورت میزنی*
تا به کی بازی کنی با قلب من*
ای که با چشمان خود دل را به دریا میزنی *
من همه محتاج یک لبخند تو*
تو مرا تا کهکشان بی کسی ها میبری*
ای همه مینوی ناب عاشقی*
تو همه چشم و چراغ این شبی*
البرز پاینده |
1 مرداد 87 - 15:57 | |
خداوندا...
تو در قران جاویدت هزاران وعده ها دادی تو می گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند ولی من با دو چشم خویشتن دیدم که نامردان با خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند.
خداوندا...
بیابنگر بهشت کاخ نامردان را.
خدایا!!خالقا!!
بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را تو خود گفتی اگر اهمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نو رسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدمها در بستر فحشا می لغزد.
پس...قولت!!!
اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستی بر قرآنت بیا لایم...!!!؟؟؟ |









