تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
22 مهر 85 - 01:15
میخواهم تو را در خواب ببینم... بیشتر میخوابم تا تو را بیشتر ببینم... اگر بدانم مردگان نیز خواب میبینند... .............. .میمیرم................ تا تو را همیشه در خواب ببینم...
21 مهر 85 - 01:29
وقتی که یک مسیحی میمیرد بر سر مزارش صلیبی می گذارند تا تمام مردم بفهمند در آن محل کسی دفن شده وآنجا گورستان کسی است. حال تو نیز بر گردنت صلیب بیانداز که تمام مردم بفهمند در سینه ی تو گورستان من است و از عشق تو سر به زمین گذاشته ام... ای کاش همیشه شب قدر می بود .... خدایا عشق به خودتو از قلبم بیرون نکن... برای همه دعا کن به خصوص من که کوله باری از گناه دارم و طاقت عذاب خدا رو ندارم......
8 مهر 85 - 09:02
تا حالا به کفشات نگاه کردی ؟؟ دو تا عاشق دو تو همراه که بدون هم می میرند. با هم خاکی میشن بدون هم زیره بارون نمیرن, بدون هم تو برفا قدم نمیزنن اگه یکی شون گم بشه اون یکی هم از کار می افته دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد
7 مهر 85 - 20:11
کوهنوردی می خواست به قله بلندی صعود کند پس از سالها تمرین و آمادگی هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عضمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهائی انجام دهد . او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند کوهنور همانطور که داشت بالا می رفت در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود پایش لیز خورد و با سرعت هر جه تمام تر سقوط کرد سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد . داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد در آن لحظات سنگین سکوت که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد خدایا کمک کن ناگهان ندائی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟ - نجاتم بده خدای من واقعا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم ؟ - البته ! تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی پس آن طناب دور کمرت را ببر و بعد سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت من و شما چی؟ چقدر تا حالا به طنابی در تاریکی چسبیدیم به خیال نجات ؟ تا حالا چقدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟ یک بار امتحان کنیم ، بیائید طناب رو رها کنیم کلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی کنند بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
6 مهر 85 - 01:37
از فاصله مرا باکی نیست تا همدل من باشی لبخند تو مرا امیدی دوباره است و دستان تو بهانه برگشت من در اسارت زمان و لحظه دمی را با تو دلخوشم با یاد تو به رهایی دلخوشم به نفس کشیدن و به بوییدن آری ... قصه من تلخ است اگر تو نباشی
2 مهر 85 - 06:34
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ???? نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت را بیاموزی. گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست. پنهان کردن قلبی شكسته است كه در تب عشق میسوزد. نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی بر آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی. ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی ست که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی. نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد. بدست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی ست. یخ بستن وجود آدما و غبار گرفتن قلب عاشق است.
__