لیست توصیفنامه ها11 آبان 87 - 01:03 | |
17:28 ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you
|
11 آبان 87 - 01:02 | |
مادر می گوید: ای دخــتر من بــاز کــه تو حــامله هـستی یک بـــار دگـر مـنـتــظر قابــــله هسـتــی بایـد که بـگـیــری جلــوی این شکمــت را اینقدر چرا تو شکــمویـی دلــه هســـتـــی؟ دختر: والله شــدم از دســـت خـودم پـاک کـلافــه رفتــیـــم شـبی با پســری جــانــب کــافــه دیـــدیم که آن کــافه شلــوغ است ز مـردم گفتـیـم کـمـی هــــم بـــرویــم زیـر مــلافه مادر: حــیف از پــدر و مــادر ایـنقـدر نجیـبــت افسوس که از حجب و حیا نیست نصیبـت تشریــح بـکــن بود چـگونـــه جریـانــش؟ آخـر بـه چـه تـرتــیـب چنین داد فریـبــت؟ دختر: او بر لب مـن بوســـه زد و لال شـدم مــن حرفـی ز عروسی زد و خوشحال شدم من من غرق خوشی بودم و در فکر عروسی افســوس کـه یـک مرتـبـه اغـفـال شدم من مادر: انگـار کــه در وی زمین هــرچه بــلا بود از روز ازل قســمــت مــا طــالع مــا بـود ما چـاره نــداریــم کـنـون غـیــر شکـــایت نامش چه بود آن پسرک اهـل کــجا بـــود؟ دختر: ای مــادر مـــــن دور بـــود از تــو بـلـیّــه بایــد بکنـــــم بنـــده یــکــی لیــست تهــیّّه یا کــار حســـن بـوده و یـا کـار مـنوچـهــر یا نـــاصــر و یـا ایــــرج و یا اینـکه بقـیه
|
11 آبان 87 - 01:02 | |
قصه بگم که بخوابی! یه روز عشق و دیوونگی و فوضولی قایم موشک بازی می کردن عشق پشت بوته ی گل سرخ قایم شده بود که فوضولی جای عشق و به دیوونگی لو میده . دیوونگی یه شاخه فرو کرد تو بوته ی گل سرخ و عشق کور شد . و از اون روز دیوونگی شد عصای دست عشق
|
11 آبان 87 - 01:02 | |
مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم به زندان جفایت گر کشانی دوستت دارم به پیش خلق گر نتوان حدیث عشق را گفتن درون سینه ی تنگم نهانی دوستت دارم به جرم عشق تو صد زخم کاری برجگر دارم جگر سهل است گر خونم فشانی دوستت دارم چه حاصل از جفا کردن چه سود از مهر ورزیدن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارمدوستت دارم به چشمان تو سوگند ای گل زیبا مرا هر چند سزاوار حریم خود ندانی دوستت دارم
|
11 آبان 87 - 01:02 | |
دلم می خواهد خانه ای داشته باشم ، پر دوست . کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند . آرام ، گل بگو ، گل بشنو . هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهرو صفامان گردد . شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست ، شرط آن داشتن یک دل بیرنگ و ریاست . بر درش برگ گلی می کوبم و به یادش با قلم سبز بهار می نویسم ای دوست ، خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست
|
11 آبان 87 - 01:01 | |
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود- اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
|








