لیست توصیفنامه ها21 خرداد 86 - 20:54 | |
ای سیمای خسته دلان یار کیستی ؟
ای جان فدای تو دلدار کیستی ؟
زاهد نماز و رند و نیاز آردت به پیش
ای بی نیاز از این دو خریدار کیستی ؟
کاری بکار غیر نداری و ای عجب
بی کار هم نه ای ز پی کار کیستی ؟
پروانه وار دل و جان ز ما ربوده ای
روشن نشد که شمع شب تارکیستی ؟
سیمای غمگین دل وجان خلق عالمی
اما عیان نشد که تو خود یار کیستی ؟
آن کیست کز تو ای شه خوبان ربوده دل
ای فتنه ی جهان پی دیدار کیستی ؟
|
21 خرداد 86 - 20:51 | |
یک روز عشقت رو دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشه آن را در قلبم
پنهان کردم . غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست .
|
19 خرداد 86 - 21:17 | |
پوچ است ...
نصیب من از هرچه که دیگران دارند
پوچ است .
.
تنهایی من
خلاء جبران ناپذیر سادگیم بود
وسرگشتگی هایی که نخست گاه گاه بودند
و حالا
سالهاست
که گاه گاه نبودشان می آزاردم ...
من کجا ایستاده بودم ؟
من کجا ایستاده بودم وقتی که گل قرعه ی دیگران شد ؟
و دیگران آیا رفته بودند زمانی که تنهای تنها
به پوچی بی حجم دل خوش بودم ؟
پوچی بی حجم و بی جرم ...
و جاذبه ی زمین گویی تنها خیالی بیشتر نبود
و من در هوا معلق می زدم
و دیگران به گل هایی که نصیبشان گشته بود سرگرم بودند ...
استوار بر زمین
حتی قدم از قدم بر نمی داشتند
و گل ها به رویشان می خندیدند .
بی وزنیم نشاطی عذاب آور بود
و من در حین خنده ی گل ها
می خندیدم و غذاب می کشیدم ...
چه کسی بی وزنیم را می دید ؟
و هیچکس حتی لحظه ای هم به من نگاه نکرد.
من گویی که اصلا نبودم
و پوچی گویی که اصلا نبود
و جاذبه دیگر بحث داغ محافل نمی شد ...
وقتی دیدم که نیستیم غلبه می کند
خسته از وزن سنگین خود
به زمین افتادم ...
من هزار بار بیشتر از زمین سنگین بودم
و حرکت برایم نشاطی عذاب آور بود
و مردم گویی که فوج فوج
در هوا " موج " می زدند ...
.
دستهایش را روبه رویم گرفته بود
و مشتهایش بیانگر حادثه ای بودند .
چشمهایم را بستم و دستم را بر دستش گذاشتم .
تنها چیزی که نصیبم شد
پوچی دستش بود.
من باز هم گل را از کف داده بودم
و می رفت تا حادثه ای آغاز شود ...
|
10 خرداد 86 - 21:27 | |
قفس برای پرنده هاست
اما کدامین پرنده قفس را دوست دارد
من پرنده نیستم
اماسال هاست که دلم
درقفس تنهایی محبوس است
دستی کو تا این قفس را بگشاید
وپرواز رابرمن بیاموزد؟ |
8 خرداد 86 - 21:23 | |
چه آتشی به پا خواهد شد از خاکسترهای سرد شده دل سو خته ام...؟
چه صدایی بر خواهد خواست از قدمهایت بر دل شکسته ام...؟
چه نقشی خواهد خورد بر اشک های غلتان روی گونه ام....؟
چه نهیبی است این عشق...!
انتظارم خشکید
بر جوابت به دل پاک و نگاه مستم
و من از ویرانی رعد نگاهم میترسم...و خدایی که در این نزدیکیست
کاش باری...مهمان صداقت دستان کوچکم میشد...
چه گناهی کردم...چه گناهی؟
این همه اشک تاوان نیست؟!
|
6 خرداد 86 - 21:41 | |
روز وقتی به گل نیلوفر نگاه کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید منم یه روز مثله گل نیلوفر تنها بشم وسطه یه مرداب بزرگ .... حالا که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر میگردم که از تنهایی نمیرم ... حالا می فهمم که گل نیلوفر مغرور نیست ... اون خودش رو وقف مرداب کرده بود
|








