تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
9 مرداد 86 - 16:04
طعم شوهر دختری کرد سوال از مادر... که چه طعم دارد شوهر... اندکی کرد تامل مادر... تا چه گوید در جواب دختر... گر بگوید مزه اش شیرین است... همچو شمشاد گل نسرین است... یا بلا فاصله شوهر خواهد... یا غم بی شوهری روانش کاهد... ور بگویم مزه اش تلخ است... تا ابد میکشد از شوهر دست... لاجرم گفت: به او ای زیبا... ترش باشد مزه ی شوهر ها... دخترک در تب و تاب افتاد ... گفت : وای مادر دهنم آب افتاد.
6 مرداد 86 - 02:59
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت www.dadashreza.mihanblog.com
2 مرداد 86 - 11:04
همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت به خدا دوست داشتن تو هم یه عشقه هم عبادت تو سزاواری که باشی همدم روزها و شبهام تا که عشقتو ببینی توی جونم و تو رگهام بشنوی دوستت دارم رو حتی از هرم نفسهام با نوازشهای دستت سوختن از تب رو شناختم
1 مرداد 86 - 14:23
پوستینی کهنه دارم من یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود سالخوردی جاودان مانند مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود جز پدرم ایا کسی را می شناسم من کز نیکانم سخن گفتم ؟ نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ خنده دارد از نایکانی سخن گفتن ، که من گفتم جز پدرم آری من نیای دیگری نشناختم هرگز نیز او چون من سخن می گفت همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی روز و شب می گشت ، یا می خفت این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید رعشه می افتادش اندر دست در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می لرزید حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
31 تیر 86 - 20:27
به راستی چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها درزمان گریستن قلب هاوتظاهربه خوشحالی دراوج غمگینی وچه دشواروطاقت فرساست گذراندن روزهایی تنهایی و بی یاوری درحالی که تظاهرمی کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد اما چه شیرین است درخاموشی وتنهایی به حال خود گریستن وبازهم نفرین به توای سرنوشت!
31 تیر 86 - 20:25
مستی بهانه کردم وچندان گریستم تاکس نداند که گرفتارکیستم یارب چه چشمه ایست محبت که من از آن یک قطره نوش کردم و دریا گریستم
__