تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
26 آبان 87 - 03:09
چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید ------------------------------------------------------------------ شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد. ------------------------------------------------------------------ شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت ------------------------------------------------------------------ شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد ------------------------------------------------------------------ ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس ------------------------------------------------------------------ شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن امـــید هستم ------------------------------------------------------------------ با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد ------------------------------------------------------------------ نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود ------------------------------------------------------------------ هر یک از ما در این صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در خد زنده نگه داریم آری... تا شقایق هست زندگی باید کرد...!
26 آبان 87 - 03:05
یک شعر بلند و زیبا از «ویکتور هوگو» تقدیم به زیباترین رز دنیا اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم
26 آبان 87 - 03:03
كاش آسمان حرف كویر را می فهمید و اشك خود را نثار گونه های خشك كویر می كرد. كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائین آمدن دستها مستجاب می شدند. كاش مهتاب با كوچه های تاریك شب آشنا تر بود. كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمی سپرد. كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معنی داغ اشك گم نمی شد. كاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید كاش كاش كاش...
25 آبان 87 - 01:07
من پذیرفتم که عشق افسانه است ... این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم ... با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی ... آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را ... تلخی بر خوردهای سرد را عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی،دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی،غذا نیست که بهش ناخونک بزنی،رفیق نیست که بهش کلک بزنی،تقدیم با عشق به هر کی عاشقه
25 آبان 87 - 01:01
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود ... و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطارِ رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاهِ رفته تکیه داده ام ! ... باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
21 آبان 87 - 14:48
دلکم گریه نکن دلکم از چی ناراحتی اون که تو رو تنها گذاشته دلکم غصه چی رو می خوری اون که رفته دیگه بر نمی گرده می دونم خاطراتش داره تو رو آتیش می زنه دلکم گریه نکن خدا جوابش رو می ده می دونم بهترین روزای تو با رفتنش خراب شد غصه نخور دلکم شاید یه روز جبران بشه از چشاش می خونم اون دیگه بر نمی گرده دیگه منتظرش نباش آخه تموم نامه هاتُ سوزونده می دونم بهت گفت تو رو تنها نمی ذاره پیش تو می مونم برای همیشه اما حالا تو قلبش دیگه جایی نداری غصه نخور دلکم تو هم خدای داری منتظر نظرات قشنگتون هستم.
__