لیست توصیفنامه ها8 خرداد 87 - 17:07 | |
Easy.........Difficult......
Easy is to judge the mistakes of others
Difficult is to recognize our own mistakes
Easy is to talk without thinking
Difficult is to refrain the tongue
Easy is to hurt someone who loves us
Difficult is to heal the wound
Easy is to forgive others
Difficult is to ask for forgiveness
Easy is to set rules
Difficult is to follow them
Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream
Easy is to show victory
Difficult is to assume defeat with dignity
Easy is to admire a full moon
Difficult to see the other side
Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up
Easy is to enjoy life every day
Difficult to give its real value
Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfill that promise
Easy is to say we love
Difficult is to show it every day
Easy is to criticize others
Difficult is to improve oneself
Easy is to make mistakes
Difficult is to learn from them
Easy is to weep for a lost love
Difficult is to take care of it so not to lose it
Easy is to think about improving
Difficult is to stop thinking it and put it into action
Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt
Easy is to receive
Difficult is to give
Easy to read this
Difficult to follow
Easy is keep the friendship with words
Difficult is to keep it with meanings !!!
----------------------------------------------------------------------- |
28 دی 86 - 11:49 | |
حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی.
حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی.
حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.
پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید،
به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است.
من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم.
این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها.
دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی خندید.
و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی.
تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند.
و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم .
|
12 آبان 86 - 01:01 | |
salam dada
in bache goh khord be jama@e chachala nazar mide>
at>
|
2 آبان 86 - 18:24 | |
chetori kachaaaaaaaaaaaaaaaaaal? ![]() |
2 آبان 86 - 17:01 | |
بردی از یادم...
دادی بر بادم...
با یادت شادم...
دل به تو دادم...
در دام افتادم...
از غم آزادم...
دل به تو دادم...
فتادم به بند...
ای گل بر اشك خونینم نخند...
سوزم از سوز نگاهت، هنوز...
چشم من باشد به راهت، هنوز...
چه شد آن همه پیمان...
كه از آن لب خندان...
كه شنیدم و هرگز...
خبری نشد از آن...
كی آیی به ورم...
ای شمع سحرم...
در بزمم نفسی...
بنشین تاج سرم...
تا از جان، گذرم...
پا به سرم نه...
جان به تنم ده...
چون به سر آمد...
عمر بی ثمرم...
نشسته بر دل، غبار غم...
زان كه من در دیار غم...
گشته ام غمگسار غم...
امید به اهل وفا تویی...
رفته راه خطا تویی...
آفت جان من تویی...
بردی از یادم...
دادی بر بادم...
با یادت شادم...
دل به تو دادم...
در دام افتادم...
ازغم آزادم...
دل به تو دادم...
فتادم به بند...
ای گل بر اشك خونینم نخند...
سوزم از سوز نگاهت هنوز...
چشم من باشد به راهت هنوز...
چشم من باشد به راهت هنوز... |
13 مهر 86 - 00:33 | |
عشقت اومد تو زندگیم دوباره نقاشی كنه
این باغچه خراب و اون دوباره ابپاشی كنه
اومد بگه كه با منه من كه تموم شدم دیگه
میون عشق اون رفیق راستی حروم شدم دیگه
اومد كه شاید بودنش مرهم زخم ما بشه
بگه بگه كه با منه حتی اگه دروغ باشه
اما نمیدونست كه من یه قایق شكسته ام
واسه دل عاشق اون راس راسی گل نشسته ام
یه قایق خراب و لنگ میون سیل دشمنا
راستی شكار كی میشه؟قلب ما بین ادما
نمیدونم اما رفیق همیشه معنای منه
كسی كه خوب و با وفاست واسه منم یه مرهمه
بودن اون یه معجزست مثل تموم قصه ها
یه معجزه به رنگ عشق درست تو قلب غصه ها
--------------------------------
تقدیم با كمال احترام |








at>

