تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
27 تیر 87 - 17:36
سلام دوست من تولدت مبارک برات بهترینهارو آرزو می کنم شاد باشی و موفق
16 تیر 87 - 14:17
هی مَدِ ماه! هی جزرِ جنون! شما دل توفانْ‌تبارِ مرا ندیدید؟ اهل جنوبِ گلبرگی از شقایق بود! - سراغ سبزه‌ی خودرو، یا شفایِ سربریده‌ی دریا؟ هی حبابِ بی‌حوصله! هی نطفه‌ی نیلوفری! شما دلِ توفانْ‌تبارِ مرا ندیدید؟ خراب گریه در موسم بوسه و باران بود، و یک جوری عجیب میل عجیبی به همین نمی‌دانم‌ها داشت. هی بگومگویِ ستاره در انعکاس آب! هی طعم ترانه‌ی دریا در دهان ماهی آبنوس! شما دلِ توفانْ‌تبار مرا ندیدید؟ نه باور کن! اصلا به فکر سرودنِ این مرثیه در خوابِ اقاقیا نبود! فقط اندکی از شیونِ اسپند در گردونه‌ی آتش هراسان بود، ورنه! ورنه همه می‌دانند که تعبیر هر ترانه، ترانه‌ای دیگر است
4 تیر 87 - 14:55
سلام دوست من روزت مبارک واسه خودت و خانوادت آرزوی سلامتی و تندرستی دارم شاد باشی همیشه
1 خرداد 86 - 00:08
دنیای دون آلود... در این دنیای طاقت سوز و توان فرسا غم انگیزو ملال افزا هوا آلوده ، ابر آلوده، آب و آتش آلوده نسیم کوهساران با دم عیسی وش آلوده نِی آلوده ، مِی آلوده نوای دلکش آلوده شب و شمع و دم و دود و گُل و مُل هر شِش آلوده شراب بی غش آلوده سبو و ساغر و ساقی شراب مانده از پیر مغان باقی حدیث عشق و مشتاقی همه بر باد رفته قصه ها ، از یاد رفته گشته حیران دِیر پیرو مانده حیران پیر دِیر مستی و شوریدگی یادش بخیر ای خوش آن خواب طلائی آن خوشی های خیالی رَسته از ایام و کابوس و لیالی با پَری هم خوابگیها با جنون هم خانگیها وَز خِرد تا خادم خود کامگی، بیگانگی ها تا خرد در خدمت خود کامگیست در جهان عاقل تر از دیوانه کیست ؟ می روم ، می روم تا آشیان در گَنبد مینا بسازم دور از این دنیا بسازم دور از این دنیای دوزخ گونهء قیرینه روزن زشت و زهر آگین زِ پاها تا به گرزن در بهشت آرزو ها غرفه ای زیبا بسازم خیمه ای از پرنیان ، خرگاهی از دیبا بسازم دور از این دنیا بسازم دور از این کانون پَستی میروم با چیره دستی تا بشویم دامنم را لکهء پیراهنم را تا گلستان مُردم گُل مژمرد و آمد برگ ریزان خار با گُل شد ستیزان میروم اُفتان و خیزان تا جهانی بهتر از دنیا بسازم گرچه کُولی بچه ای بی برگ و سازم وا نشد هر گز به کس دست نیازم من دگر در بی کرانها چون دو پیکر یکه تازم آدم و این سر افرازی ؟ شهیر همت بنازم می روم تا دور از شما انسان نُما ، درنده خو ها وین زَننده رنگ و بو ها خانه ای از اطلس و دیبا بسازم کیست منظورم از این انسان نما ها ؟ عذر می خواهم ، جسارت می کنم آری شما ها رفتم از دست شما تا چاره ء فردا بسازم روز روشن از شب یلدا بسازم می روم ، من می روم ، رفتم که رفتم یا بسوزم یا بسازم شـــــــهاب الـــــدیــن رستــــــــــــگار...
28 فروردین 86 - 17:10
شناخت نه بر گونه آفتاب می درخشم نه بر چهره ماهتاب. هیجانی در التهاب ام لحظه ای که با نور می چرخد میهمان زندگانی من است. رقصی پر از شکوفه های نارنجم در انتظار دردهایم میرویم و در ابتذال زمان می خشکم نه آنکه فکر کنی پیامدار زمانم و نه هر کس پیامبری شایسته مفلوک درگاه بی رنگیم الماس پاره ای که بخاطر شب نمیدرخشد. پیام ام زندگی است و کلام ام سرودی از جنس صبح از ابتدای زمان تا انتهای مکان سیاره ی جستجوی پایداری ام پرنده چشمان بیدار، مرا میشناسد پلک هایش را بر هم نبند آسمان پروازم را به زنجیر نکش خانه ام ویران میشود نام ام ستوه چشم های بارانی است شهره ام در فراسوی بیداری پلک هایت را برهم نزن ماه به گدایی نور آفتاب نشسته من از سطوح رنگ ها شکسته آیا مرا شناختی!؟
27 فروردین 86 - 14:18
کسی که دعا می کند وقتی میبیند مردان و زنان بارهای گران بر شانه های ضعیف خود حمل میکنند متعجب میشود زیرا آنها میتوانند این بارها را در پای خدا قرار دهند ......!
__