تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
3 بهمن 85 - 00:09
لحظه دیدار نزدیك است . باز من دیوانه ام، مستم . باز می لرزد، دلم، دستم . باز گویی در جهان دیگری هستم . های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ ! های ! نپریشی صفای زلفم را، دست! آبرویم را نریزی، دل ! - ای نخورده مست - لحظه دیدار نزدیك است
23 آذر 85 - 20:53
باران چه معصومانه می بارد........ رسم نوازش در غمی خاکستری گمشده است.... گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت... تمام بالهایش غرق اندوه است.... آسمان چشمهایم خیس باران است..... هزاران بار در هر لحظه می میرم...... عجب..!!! آسمان هم چه بغظی کرده است امشب.... یعنی سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟ باران از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت..... تو هم در پاسخ این بی وفایی ها و نا مهربانی ها بگو... بگو در انتخاب راه عشق و ایثار و وفا خطا کردی و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست.... و در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل... میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت و پروانگی با زمان برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهاشان
8 آذر 85 - 09:31
شب من پنجره بی فردا روز من قصه تنهایی ها مانده بر خاک و اسیر ساحل ماهیم.ماهی دور از دریا هیچ کس با دل آواره من لحظه ای همدم و همراه نبود هیچ شهری به من سرگردان در دروازه خود را نگشود
6 آبان 85 - 04:41
مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده را بگیری مردی باده پر خوردن هوشیار نشستن سهل است گر به دولت برسی و مست نگردی مردی این بنده خدا دلش مثل اسمون بزرگ و مثل خورشید درخشانه
5 آبان 85 - 16:18
خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخهی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوط سر بدر می آرد پس به سمت گل تنهایی میپیچی دو قدم مانده به گل پای فوارهی جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را تر سی شفاف فرا می گیرد در صمیمییت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا.جوجه بر دارد از لانه ی نور و از او می پرسی خانه ی دو ست کجاست
19 مهر 85 - 20:04
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم، برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند. طعم توفیق را می چشاند. و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند . "تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است . " تنها" بودن ، بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم.
__