لیست توصیفنامه ها25 مرداد 86 - 19:09 | |
از شوق به هوا می پرم ،
چون کودکیم ،
و خوشحال از این که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری ، از شوق به هوا می پرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام ...
|
25 مرداد 86 - 19:08 | |
پس این همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها،دل خوشی ها،ثانیه ها،دقیقه ها
ما زنده ایم چون می خوابیم
ما زنده ایم چون بیداریم
و رستگارو سعادتمند
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشك عشق باقی گذاشته ایم
|
24 مرداد 86 - 01:08 | |
وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می كشی به گربه ها سلام كنی و برای پرنده هایی كه آوازهای نقره ای می خوانند دست تكان بدهی
خجالت می كشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی كه مادرشان بر نگشته، فكر می كنی آبرویت میرود
اگر یكروز مردم _همانهای كه خیلی بزرگ شده اند_ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند
وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی كه نكند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت كوهها سرك بكشی و خانه خورشید را از نزدیك ببینی
دیگر دعا نمی كنی برای آسمان كه دلش گرفته ، حتی آرزو نمی كنی كاش قدت می رسید و اشكهای آسمان را پاك می كردی
وقتی بزرگ می شوی قدت كوتاه می شود .آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست كه توی كوچه پس كوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می كنند
آنها آنقدر دورند كه تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر كمرنگ می شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی كنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می كشی و درمراسم تدفین درختها شركت می كنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی و یكروز یادت می افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده ای و دستانت را در كوچه های كودكی جا گذاشته ای ، آنروز دیگر خیلی دیر شده است
فردای آنروز تو را به خاك می دهند و
می گویند: خیلی بزرگ شده بود
"زنده یاد پناهی"
|
15 مرداد 86 - 12:04 | |
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست. كنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو. هر كسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست. شرط آن داشتن یك دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی میكوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست. تا كه سهراب نپرسد دیگر خانه دوست كجاست!!! |
15 مرداد 86 - 12:02 | |
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته |
15 مرداد 86 - 12:00 | |
سرنوشت انسان را تنها محبت معلوم میکند و بس...
شکسپیر |








