تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
6 آذر 86 - 18:05
نشانه دوستی خداوند علاقه به یاد اوست.پیامبر اكرم (ص) الهی چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خود نگرم از جمله خاكسارانم و خاك بر سر (خواجه عبدالله انصاری)
29 شهریور 86 - 12:33
نقش بهاری بی دریغ از همه ی ثانیه ها هر بهار از پی توست و تو آرامش یک سلسله از رویش این خاطره ای. تو دلآرام ترین نغمه تو سرسبز ترین باغ بهاری. نقش این چهره نیالای به غم برق خورشید هویداست از آن در همه رنگ، که شب و روز در این وادی مست هر بهار از پی توست! Paris-17/09/2007
25 مرداد 86 - 22:15
سلام خوبی؟ مدتیه کم پیدام و اومدم هم سلام بگم هم شعر جدید واست بذارم همیشه شاد باشی درد تنهایی سحر در سجده ی پاکی تو را در زجه های قلب بیمارم دعا کردم. هزاران بار در اندوه و تنهایی تو را در های های گریه و اشک ام صدا کردم. تو را من تا سحر هر شب به تنهایی دعا کردم. دریغ از درد تنهایی دریغ از آه سرد و اشک رسوایی که در دنیای بی مهری کسی از دل نمی تابد و من در آسمان و کهکشان_ اینچنین دنیای بد عهدی تو را خورشید پاک_آسمان عشق کردم تو را من عاشق ام ، عاشق ! تو را با عشق و مستی من وفا کردم. عجب دنیای بد عهدی عجب دنیای صد رنگی عجب رنگ پر از ننگی چرا اینگونه بی رحمی؟ چرا از خود نمی پرسی؟ چرا با من چنین کردی!؟ من اینجا در تمام لحظه هایم نام زیبای تو را فریاد کردم تو را در کفر این هستی، خدا کردم خدایا من تو را اینگونه با خود آشنا کردم. از آن روزی که مهر از من گسستی تو را من تا خدا فریاد کردم دعا کردم ، دعا کردم تو را از هر بلایی من رها کردم. عجب دنیای بیرحمی! نمیدانم خدایا ، من چرا بیگانه ای را با دل دیوانه ی خود آشنا کردم. Paris-12/08/2007
6 مرداد 86 - 02:49
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت www.dadashreza.mihanblog.com
21 تیر 86 - 13:22
salam.khosh omadi افسوس شب و زیبایی ماه شب و دلتنگی و خواب شب و بیداری و راز... و در این مغلطه از بودن و رفتن،خواندن! هیچ کس ،یاور تنهایی مهتاب نشد تا پلنگ سر شوق آمده در کوه هراسان نشود! هر کسی در پی خود بود و صفای دل خود هیچ کس، در صدف زندگی برگ گلی نغمه خوان سحری را نشنید! چشم بینای شفق را که ندید آنکه از کوچه تنهایی صد ساله، پریشان می جست کودکی بود و پرستوی به خون آلوده! سفر تلخ پر از حادثه را بیگمان راه فراوان جستند زندگی را ،راه در طلعت و سور افشردند و حکایت هایی از سر جبر. ولی ای دوست در این ظلمت بی عاطفه انگار ، سراب همه ی ثانیه ها تیر باران شدن خاطره هاست! کاشکی سینه ی مهتاب و پلنگ تا سحر ، معبد گل های شکوفا می شد! کاشکی جنگل مینا میشد آنچه از نور، در این حادثه گل باران شد. آه... کاشکی عشق، فراوانی روئیدن هر مزرعه بود!!! Paris-10/07/2007
11 اردیبهشت 86 - 19:56
سلام تولدت مبارك بیتا جون و بهترینهای دنیا رو برات ارزو میكنم و دیدنه صد تا بهار دیگه رو از خدا برات می خوام همیشه شاد باشی ارزومند ارزوهایت ایلار
__