تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
16 تیر 87 - 11:37
گفتم دوستت دارم، نگاهی به من کرد و گفت:چند تا ؟ دستامو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود...
13 تیر 87 - 21:27
صحبت از پژمردن یك برگ نیست فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض كن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست در كویری سوت و كور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است . " فریدون مشیری "
5 تیر 87 - 14:56
بگذار شعر ما و تو باشد تصویرکار ِ چهره‌ی پایان‌پذیرها: تصویرکار ِ سُرخی‌ لب‌های دختران تصویرکار ِ سُرخی‌ زخم ِ برادران! و نیز شعر ِ من یک‌بار لااقل تصویرکار ِ واقعی چهره‌ی شما دلقکان دریوزه‌گان "شاعران!"
6 بهمن 86 - 16:43
ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگر , بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمینی را که, دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد نفسی از سر امید کشید در اغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز, پر امنیت و احساس خداست ماه من غصه چرا؟ تو مرا داری و من هر شب روز آرزویم همه خوشبختی توست ماه من دل به غم دادن و از یاس ها سخن گفتن کار انهاای نیست, که خدا را دارند ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی ,مثل باران بارید یا دل شیشه ایت, از لب پنجراه عشق, زمین خورد وشکست او همانیست که در تارترین لحظه شب, راه نورانی امید نشانم میداد ......... او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است این همه غصه وغم , این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند همه را با هم با عشق بچین ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند, سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باز کسی میخواند که خدا هست, خدا هست وچرا غصه؟؟ چرا؟!
11 اردیبهشت 86 - 07:02
پاییزهیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد، با این همه ازمنبر بلند باد بالا كه می رود درخت ها چه زود به گریه می افتند!!!
13 بهمن 85 - 08:28
آره محمد جان دوران زیبایی بود. گذشت... دیگه هیچی مثل گذشته نیست. شاید اون دوران هیچ غمی نداشتیم. هیچ مسئولیتی هم نداشتیم. تمام هم و غممون این بود که تابستون بشه و 3 ماه تعطیلی... که اونم مثل برق میگذشت! الان دنگ و دنگ موبایلمون میزنگه که معمولا خبراش خوب نیست. کار و درس و زندگی و پول در آوردنم که تمومی نداره. در آینده مسئولیت 2-3 نفر دیگه هم میفته گردنمون. شاید دیگه کمتر شبی رو بدون فکر و خیال خوابمون ببره... ولی به هر حال زندگی اینه... هر دوره ای واسه خودش قشنگیای خودشو داره. هر چی هم که بگذره سخت تر میشه و مطمئنم که 4 سال دیگه حسرت همین روزایی که الان داریمو میکشیم. همیشه همینطور بوده. این رسم زمونست... خیلی خوشحالم که دوستای قدیمی رو سالم و موفق میبینم . امیدوارم خوشبختی و آرامش هم نسیب همه بشه. به هر حال دل هر کسی یه جایی آروم میگیره. دلتو به اونجایی بسپار که هوای اونجا هم برای دل تو تنگه...
__