تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
1 فروردین 87 - 01:21
ازت ممنونم که در سال گذشته با تمام مشکلاتی که در کلوب داشتیم بر ما مننت نهادی و با معلومات خوبت به ما و سایر دوستان کمک کردی تا هر چه بیشتر بر دانسته هایمان بیفزاییم. و البته اگر همکاری شما نبود کلوب ما به این صورت که میبینیم وجود نداشت. سال نو مبارک,نوروزت شاد و پیروز.
29 آذر 86 - 20:03
صحبت حکـام ظلمت شـب یـــــلــداست نــــور ز خـــورشــید جــوی بو که بــر آیــد محفل آریاییتان طلایی دلــهایــتــان دریــایــی شـادیـهایـتان یــلدایی بر شما پــــــــــــیـــروز بــــــــــاد این شب اهورایی
28 آذر 86 - 22:00
شب یلدا یا "شب چله" بر شما خجسته و فرخنده باد از دهه و سده گذشته و هزاره ها را پشت سر نهاده، ولی همچنان استوار در تار و پود وجودمان حضور دارد، حضوری ریشه دار و پر رمز و راز. حضوری که هنوز هم من و تو را بر آن میدارد تا شبی را در کنار هم و در کنار دیگرانی که دوستشان داریم، بیدار باشیم تا بردمیدن روز تا برآمدن خورشید را بنگریم. هزاران سال است که من و تو در چنین شبی بیدار میمانیم.در چنین شبی که پیشترها آن را شب چله میخواندیم و امروز، گاهی یلدا و گهگاه چله مینامیم، هنوز هم بیدار میمانیم،بیدار میمانیم تا در این درازترین شب سال،نور و روشنایی را در پیروزی بر تاریکی شب، یاریگر باشیم. شب یلدا شد باز شب نور شد باز شب سرد و تاریک شب طولانی و خوش شب شادی و مستی شب عشق یار شب ایرانی و دوستی خجسته باد بر تو ای هموطن این شب نیک
14 آذر 86 - 09:02
ای ایران کشور پاکم ای مهد بزرگترین زنان و مردان تاریخ ای خاک تو جان دهنده انسان ها ای خاک تو الهام بخش دنیا ببین خود را چگونه این تاریخ و تمدن بزرگت اینگونه شده از کی نام تو با دروغ و ا اهداف شوم قاطی شده ای ایران امروز را ببین ای ایران روزی که زنان تو نگهبان خاکت بودند و حق زندگی داشتند امروز را ببین که نفس کشیدن زن جرم است و ای ایران خود را ببین که با اسمت چه کارهای پلیدی می کنند ای خاک اهورا ببین که شده خاکت خانه اهریمن ای ایران ای جان دهنده من ببین که امروز ذره ذره خاکت را می بخشند ای ایران ای پرورش دهنده زرتشت و ای جان دهنده کوروش ای ایران خود را ببین که چگونه دیگر در خاکت نشانی از حقوق انسان ها نیست تویی که خود شروع گر حقوق انسان ها بودی ای ایرا ن ببین که چگونه زنان و مردان نیکت را به جرم عاشقی تو از بین می برند ای ایران ای مهد راستگویان ، مهد گیتی و راستی ببین که دروغ شده کار فرزندان دروغینت ای ایران خود را ببین که چگونه در حال نابودی هستی
29 آبان 86 - 19:41
اسیر بیادآوردم بیش از هزار سال درمقبرها بست نشستم و عدالت وستم را که ازفهم من بیرون بود به فتوی دریافتم وادراک خود را با تقلید و اقتدا جانشین کردم به تکلیف شرعی برحامیان خویش شوریدم وبا بیداد تقییه کردم بیادآوردم که به بردگی خو کردم ودراین مشیت ناگزیر شمشیر چنگیز رابه سوهان کشیدم وچرخ آسیای نیشابور راباخونم گرداندم وعبرتی جاویدان در جاده ابریشم برجی بلند ازاستخوان خویش افراشتم ودروازها را بروی تیمور گشودم وسلطنتم را به حکم تقدیری که ستارگان خبرمیدادند به افغانها بخشیدم بیادآوردم در فتح الفتوح دشمن پا ازرکاب رخش برگرفتم ولگامش را به دشمنان گرسنه سپردم وبه ساربانی شترها تن دادم وازسرتسلیم باآنان به هیچ و شری نشستم ودراین سودا رخت رزم ازتن کندم وخودم را با دستارشان وزره ام را با عبایشان وگرزم را با تسبیح صد دانه شان معاوضه کردم وکشتزارم را بانهر وچشمه سار به جرعه ای از بهشت موعودشان بخشیدم ودر بزمشان چنگ زدم ودخترکان نورسم را به حرمهایشان هدیه بردم وبا هرطلوع سرود بردگیم راببانگ بلند وصوت خوش تلاوت کردم بیادآوردم که آزادگی رادر سرابهای معجزه گم کردم ودستم رازشمشیر برگرفتم وبه دعا برداشتم ودرخانقاه و خرابات عزلت گزیدم وبا اشک و آه توشه آخرت انباشتم واندوهم را با آب روان وسن صبوربازگفتم وجور ارباب بی مروت دنیا را به روز حشروحسابی موهم حوالت دادم ومرگ دقیانوس را در غارهای میکده به انتظار نشستم واینک میدانم واینک میدانم که ایرانیم من که ازدرازترین شب قطبی می آیم وروشنائی را با خاطرات کهنه فراموش کرده ام ویارانم اما درخواب ژرف خویش چون صخرهای یخ زده خاموشند وفریادهای من در هیاهوی بادهای هرزه گم وگور می شوند
26 آبان 86 - 19:53
(ترانه افسانه ها - با صدای داریوش - سراینده : تورج نگهبان) افسانه عشق و جنون رفته ز خاطر تا كنون آن تكسوار قصه‌ها با اسب خود شد واژگون خون بر دل دلدادگان خونین جگر آزادگان قومی به غربت می‌كِشد تصویر آذربادگان ای چرخ افسونت چه شد الوند و سیهونت چه شد بر تنب كوچك تا ارس كاوه فریدونت چه شد صفرا طلایه‌دار كو آن نقطه پرگار كو بر شهر آزادی دری بر قامت دیوار كو شهنامه خوانی دیر شد سیمرغ در زنجیر شد آرش كماندار زمان آماج زخم تیر شد افسانه عشق و جنون رفته ز خاطر تا كنون آن تكسوار قصه‌ها با اسب خود شد واژگون بس عهدها بشكسته شد دیگر خدا هم خسته شد در كار و زار زندگی بازوی مردان بسته شد ای چرخ افسونت چه شد الوند و سیهونت چه شد بر تنب كوچك تا ارس كاوه فریدونت چه شد صف را طلایه‌دار كو آن نقطه پرگار كو بر شهر آزادی دری بر قامت دیوار كو شهنامه خوانی دیر شد سیمرغ در زنجیر شد آرش كماندار زمان آماج زخم تیر شد فریادها بر باد شد فریاد زیر آب شد ارابه سردار عشق افسانه‌ای در خواب شد
__