تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
4 شهریور 87 - 19:18
برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی . آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی....
3 شهریور 87 - 21:42
az barname 90 mozahemetun misham mikhastam begam shoma be onvane behtarin Gole sal entekhab shodid -;{@
3 شهریور 87 - 21:27
دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی.دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی.دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی.دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی.دوستت دارم چون به یک نگاه،عشق منی
3 شهریور 87 - 20:29
به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی میشه برای بدست آوردن یک رویا جنگید. به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی میشه به زندگی ارزش واقعی داد. به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی میشه به آن قول عمل کرد. به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی میشه آنرا نشان داد به راحتی میشه اشتباه کرد ولی به سختی میشه از آن اشتباه درس گرفت. به راحتی میشه چیزی گرفت ولی به سختی میشه بخشش کرد. به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی میشه به آن معنا بخشید و در آ خر : به راحتی میشه این نوشته رو خوند ولی به سختی میشه به آن معنا بخشید
3 شهریور 87 - 13:50
نفس آدمها سربسر افسرده ست روزگاریست دراین گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مرده ست
1 شهریور 87 - 20:36
این یک داستان واقعی است که در سرزمینی اتفاق افتاده است. ماجرا در مورد مردی است که به تازگی تراکی (وانت بزرگ) خریده بود ، روزی برای سر زدن به آن از خانه خارج شد و در کمال تعجب مشاهده کرد که پسر بچه سه ساله اش در حال کوبیدن میخ بر بدنه براق ! تراک بود، مرد در حالیکه از دیدن این صحنه شدیداً عصبانی شده بود به طرف پسر بچه دوید، او را به عقب پرت کرد و برای مجازات وی ، آن قدر با چکش روی انگشتانش کوبید که آنها را به شکل خمیر در آورد.پس از گذشت مدتی وقتی مرد آرام شد با عجله پسر بچه را به بیمارستان رساند. دکترها برای نجات وی و حفظ استخوان های خرد شده اش تلاش زیادی کردند ولی متاسفانه شدت مجروحیت به اندازه ای بود که نهایتاً مجبور به قطع انگشتان هر دو دستش شدند. بعد از عمل جراحی ، هنگامیکه پسر بچه به هوش آمد و با آن صحنه دلخراش دستان بدون انگشت مواجه شد ، نگاهی به پدر انداخت و معصومانه پرسید: "بابا ! به خاطر کاری که با تراک کردم معذرت می خوام" سکوتی کرد و ادامه داد"ولی انگشتهای من چی ؟! کی دوباره مثل قبل میشن؟" پدر به خانه برگشت و آن قدر کاری که کرده بود از یک سو و حرف های پسربچه از سوی دیگر، او را عذاب می داد که اقدام به خودکشی کرد... کمی راجع به این ماجرا تامل کنید.... کدام یک بهتر است ؟انتقام یا لذتی ناشی از بخشش؟ کمی فکر کنید پیش از آن که تحملتان را در مقابل کسی که که عاشقانه دوستش دارید، از دست بدهید... تراک قابل ترمیم است اما استخوانهای شکسته و احساسات جریحه دار شده ، نه ! بیشتر اوقات آن قدر عصبانی می شویم که دیگر به این که چه عملی از چه کسی سر زده توجهی نمی کنیم و فراموش می کنیم که لذتی که در بخشش است در انتقام نیست! انسان اشتباه می کند و بشر جایزالخطاست ولی عملی که هنگام خشم از ما سر می زند تا ابد در ذهن و خاطرمان باقی خواهد ماند
__