تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
7 مهر 87 - 16:26
این جا ایران است می آمیزم سیاهی شب را با سفیدی ِ روزْ - که خودْ عصاره ی رنگینْ کمانْ استْ!- تا خا کستری ْ را برگزینم برای ترسیم ِ آسمانِ سرزمین ِ خویش! بَر حاشیه ی سوری ِ بومْ شن‎ْ زاری تفته را نقاشی می کنم با سَرچشمه ای که خوابْ گاه ِ‌ اژدهاست! خورشیدی قُراضه ْ را پَرچْ می کنم بر آسمان با عبور تاریک کلاغان در حاشیه و ُ خبر کشان مرده به تازیانه باد این جا ایران است و من تو را دوست می دارم یغما گلرویی
28 شهریور 87 - 14:28
این هم تقدیم به تو : وسپیدار ها دستان خدا را می بوسند و من او را خدای خدایان نامیده ام که حتی زردتشت نام اورا بر خود موهبتی الهی می پنداشت و رود خانه نام او را در سینه دهکده جاری ساخته بود ومن وتمام بچه ها نام او را در خود جار زدیم . . .
22 شهریور 87 - 19:52
تو به من خندیدی .... و نمی دانستی .... من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم ..... باغبان در پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک .......... و تو رفتی و هنوز ....... سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گامهایت تکرار کنان میدهد آزارم ........ و من اندیشه کنان که چرا ؟ غرق این پندارم ..... خانه کوچک ما .... سیب نداشت.
19 شهریور 87 - 13:45
کاش یکی بود ،یکی نبود اول قصه ها نبود اون که تو قصه مونده بود ، از اون یکی جدا نبود ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد کاش کسی توی قصه ها از عاشقی تن نمی زد کاش داش کل با زخم تیغ تو بسترش جون نمی داد قصه نویس قصه مون رو با گریه پایون نمی داد تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود تو قصه ی جن و پری دلهره دم به دم نبود مادربزرگ قصه هاش رو بالای طاقچه جا می ذاشت یه عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می ذاشت قصه های قدیمی رو یه جور تازه می نوشت آدم و حوا رو می برد دوباره می ذاشت تو بهشت اما تا اون بیاد باید با بی کسی سر بکنیم ترانه های کهنه رو دوباره از بر بکنیم تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره
17 شهریور 87 - 02:19
*مرا به خانه صدا کن* چگونه از تمام زمین گذشتی ؟ سراسر جاده ها سراسر پل ها تنها چراغی می رفت که زمزمه های تلخش در یادمی ماند چگونه از تمام حرفهای کودکی که درکوچه ها دویدند و از تمام روزنامه های دنیا چیزی به یادت نمانده است تا درجایی آرام بنویسی : خانه ؟ سراسر چاده ها و پل ها تنها چراغی می رفت و قطارهای سیاه که از تونل ها پیش می آمدند و در سوتی تلخ می رفتند دور می شدند سراسر شب تنها چراغی می رفت که از حرفهای کودکی و از تمام روزنامه های نمور چیزی به یادش نمانده بود سراسر روز آدمها را از نزدیک آدمها را از دور تماشا کردن چهره هایی در غبار که می گریند چهره هایی در باد که می خندند گریه کردن خندیدن سراسر این همه پل این همه راه این همه شب زمین تنها چراغی بودن با زمزمه ای تلخ که در یاد می ماند که بر دیوار جایی نوشتن : خانه مرا به خانه صدا کن در ماه برف می بارد و از روی تمام پل ها از روی تمام جاده ها و ریل ها هراسی تازه می گذرد مرا به خانه صدا کن سراسر این همه شب زمین خود را از دور تماشا کردن که در شیب پل ها و پیچ کوچه ها دور می شو وقتی از پنجره ها حتی چراغها می ترسد میان باد می گرید کنار راه می میرد مرا به خانه صدا کن سراسر زمین سیب های سرخ در مهتابی های تاریک از یاد رفته است و جوراب های گلی دختران از بند رخت رها شده است بند رخت بر آسمان خطی می کشد و تو از تمام روزهای رفته که تاب آوردی ماه را آرزو می کنی خانه را ماه را آرزو می کنم ماه سبز را که سبز می درخشد.
15 شهریور 87 - 14:35
پدر روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد. "بیا کاری برایت دارم. یک نقشه ی دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست، بچینی؟" و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت، می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید:" مادرت به تو جغرافی یاد داده؟" پسر جواب داد:" جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم."
__