تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
18 آبان 87 - 20:52
دیرزو باز باران با ترانه با گوهر‌های فراوان میخورد بر بام خانه.... و اما امروز: باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی كسی‌های شبانه..می خورد بر مرد تنها...می‌چكد بر فرش خانه... باز می‌آید صدای چك‌چك غم...باز ماتم من به پشت شیشه‌ی تنهایی افتاده... نمیدانم!!!..نمی‌فهمم كجای قطره‌های بی‌كسی زیباست؟؟!!!... نمی‌فهمم چرا مردم نمی‌فهمند كه آن كودك كه زیر ضربه‌شلاق باران سخت می‌لرزد...كجای ذلتش زیباست؟!!!!
14 آبان 87 - 17:51
آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است ، که زندگی را تماشایی می کند آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
12 آبان 87 - 00:14
شگفتا که در چهره ام خستگی غریبی موج می زند ، انگار که هزار سال است مرا نفهمیده اند ! و تنها چون جنگلی میان دریا و کوه نشسته ام. اما تو باران باش و ببار، آفتاب باش و بتاب! بر مزرعه ی رویاهایم ! دستانت را دریغ نکن! از این همیشه های ابری، می خواهم خورشید را لمس کنم. دخترکان ِ کولی،همیشه دلتنگند، چین چین ِ دامن شان ، خطوط در هم رویاهاییست که هرگز فرا نمی رسند. پنجره را باز کن! به آنها لبخند بزن! به رویاهای من... به رویاهای من وقتی در این بعدازظهرهای گرم و دم کرده ، سوزان و بی وقفه، شک نمی کنم که تو دستانم را در دست گرفته ای و می خندی ! نه! شک نکن! حالم خوب نیست! من شبیه این آدم ها نیستم. شک نکن! با این حال دوستت دارم ! تو را که طبیعی ترین عادت غیر طبیعی هستی ، رخدادی ناگهان و عزیز ، بی وقفه و لبریز ، درک حادثه ی تو ساده نیست ، تو دشوارترین سادگی ممکنی و ساده ترین دشواری ِ محتمل ! برای من که تو را به یاد می آورم، از تو حرف می زنم تا باران را حس کنم، تا بهار را بفهمم. و خاطره هامان را ورق می زنم ، تا آفتاب را پس از باران تماشا کنم. چقدر با شکوه و تماشایی ست ، منظره ای که با تو شکل می گیرد، چقدر شنیدنی ست، آوازی که از تو می تپد . باش ! تا این صدا ، این رویا، تازه شود . و وقتی احساس می کنم این چراغ ها که سبز نمی شوند ! این روزها که تمام نمی شوند، این کابوس ها که... ، این سایه ها که خسته نمی شوند، این راه ها که... این... نمی شوند ! تنها، بودن تو ، حادثه ای است که اثبات می کند: می شوند! باید اقرار کنم! تمام اشتیاقم را ، تمام اشتیاقی را که به تو می رسد ، حریص و بی پروا ، معصوم و بی پرده ، تمام خواستنت را باید فریاد کشید ، بر این روزهای بی روزنه ، بر این فلات زیبای فراخ ! روزی باید اقرار کنم ! و این واژه های معصوم و ساده ارزانی تو ، که معصومانه جهان را می نگری و سادگی ات را هیچ هراسی نیست ، می باید بستایمت که زیبایی و معصوم ، چنان که خودت ! و عزیز و یگانه ای از آن دست که عمر و جوانی . نه ! این واژه ها را سر آن نیست تا ترجمان احساس من باشند. در هوایی لبریز آزادی، مرا زبانی دیگر باید و توانی دیگر ...
11 آبان 87 - 02:22
برسر سنگ مزارم بنویس: زیر این سنگ جوانی خفته ست با هزاران ای كاش و دو چندان افسوس كه به هر لحظه عمرش گفته ست بنویس: این جوان بر اثر ضربه ی كاری مرده ست ... نه بنویس: این جوان در عطش دیدن یاری مرده ست ... جلوی روز وفاتم بنویس: روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار روز پژمردن گل فصل بهار.... روز اعدام جنون بر سر دار..... روز خوشبختی یار ... راستی شعر یادت نرود.... روی سنگم بنویس:..... آی گلهای فراموشی باغ!... مرگ از باغچه كوچكمان می گذرد داس به دست..... و گلی چون لبخند می برد از بر ما....... ...
9 آبان 87 - 19:10
من اریایی ام /خدای من ایران است /پیامبر من کوروش بزرگ است امامان من داریوش بزرگ /خشایارشا/ مازیار/انوشیروان عادل/یزدگرد/امام زمان من کاوه اهنگر است. روحانیون من فردوسی/مولوی/حافظ/سعدی و ابن سینا کتاب مقدس من شاهنامه است/اصول دین من لوح حقوق بشر کوروش بزرگ است. عاشورای من قادسیه است.شهدای من رستم /فرخزادو بابک خرمدین است. پرچم من درفش کاویانی است بهشت من ازادی است.عیدمن مهرگان و نوروز است محراب من دل است دین من عشق .
9 آبان 87 - 19:08
********************** مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی هر آن جانی که بشنودی بُرون جَستی از این معبر از آن دلدار دریا دل مرا حالیست بس مشکل که ویران می شود سینه از آن جولان و کرو فر اگر با مومنان گویم همه کافر شوند آندم وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر چو دوش آمد خیال او بخواب اندر تفضل مرا پرسید چونی تو؟ بگفتم بی تو بس مضطر اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا دلت سنگست یا خارا و یا كوهیست از مرمر؟ ***********************
__