تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
31 اردیبهشت 86 - 17:26
فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته
6 اردیبهشت 86 - 10:00
من دلم میخواهد نفسی تازه کنم و تراویدن تنهایی را در پیله خود مثل روییدن یک شاخه سرخ میخک باز احساس کنم آه من میدانم که صمیمیت را وسعتی میبخشم دوستی بسته پیچیده به روبانها نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه دهد من تمامیت خود را در سفره چرمینی خواهم پیجید و شبی در فراسوی باد رها خواهم کرد که بدست تو رسد چه کسی میداند شاید از برکه تنهایی هم صدفی صید شود
2 اردیبهشت 86 - 10:52
گاهی روح من خود را تا استانه معبد با شکوه یک ساقه علف پیش میکشد و در آن جا به پای موعظه های عاشقانه و آرام یک کبوتر مینشیند. وقتی به مسیحا می اندیشم پایه های چوبی صندلی قدیمی اتاقم جوانه میزنند! فرشتگان چیستند؟ آدمهائی که تا قله همه خوبی ها و زیبائی های بشری صعود کرده اند!....
2 اردیبهشت 86 - 10:52
باران به شیشیه پنجره اتاقم میخورد و مرا بیدار میکند ناگهان خیالاتم بند هارا میگسلد و خود را به دست رایحه برگهایی می سپارند که بر روی علفهای نمناک به خواب مرگ فرو رفته اند....خیالات من پاره های روح آواره من هستند!
2 اردیبهشت 86 - 10:51
زندگی خود را با آبی ملایم آسمان پیچکی که روی دیوار روبرو خزیده است و نیز با آئینه روی طاقچه اتاق قسمت کرده ام! آئینه ها و شمایل قدیسان و کتاب ها را دوست دارم همه اینها ، نور را میگیرند و روشنتر به ما بر میگردانند!
1 اردیبهشت 86 - 09:45
تخته سنگی میبینی از یک کوه خاموش و با خود میگوئی : خلقتشان این چنین است! اما اگر کمی مهر بورزی خواهی دید که مردها...... اتشفشان ایده های عاشقانه اند!!!
__