تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
4 اردیبهشت 87 - 18:45
صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آید ، انگار آمدن تو نزدیکست... کسی نامرئی احتمال آمدن تو را به ستاره هایی که پشت حضور شب به خواب رفته اند ، تبریک می گوید عزیزم لمس بودنت مبارک
1 اردیبهشت 87 - 20:47
یارین بویون قوجاقلادیم، یار آغلادی من آغلادیم ییغیشدی قونشولار بوتون جار آغلادی من آغلادیم باشیندا قار قالان داغا، دانیشدیم آیرِیلیق سؤزون بیر آه چکیب باشینداکی قار آغلادی من آغلادیم طارمدا نار آغاجلاری منی گؤروب دانیشدیلار بویومو زیتون اوخشادی نار آغلادی من آغلادیم اؤرک سؤزون دئدیم تارا سیملر اولدو پارا- پارا یاواش- یاواش سیزیلدادی تار آغلادی من آغلادیم دئدیم کی حاق منیم کیدیر باشیمی جکدیلر دارا طناب کسنده بوینومو دار آغلادی من آغلادیم ایلیگه اسدی بیر خزان تالاندی گوللریم منیم خبر چاتینجا بولبوله خار آغلادی من آغلادیم «جعفریم» بویوم بالا غم سینمده قاقا- قالا یار جانیمی آلا آلا یار آغلادی من آغلادیم.
29 اسفند 86 - 23:59
سلام خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی خوشا آن دل که دلدلرش تو گردی خوشا جانی که جانانش تو باشی خوشا چشمی که رخسار تو بیند خوشا ملکی سلطانش تو باشی چه خوش باشد دل امیدواری که امید و دل و جانش تو باشی گل و گلزار خوش آید کسی را که گلزار و گلستانش تو باشی چه باک آید زکس آن را که او را نگهدار نگهبانش تو باشی خوشی و خرمی کامرانی کسی دارد که خواهانش تو باشی همه شادی و عشرت باشد ای دوست در آن خانه مث مهمانش تو باشی ( یا اباصالح المهدی)
16 اسفند 86 - 14:53
دفتر عشق برای تو می نویسم که عاشقانه میخوانی درد دلم را.... برای تو مینویسم ، برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای. مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست بخوان.... برای تو می نویسم که عاشقانه دفتر عشق را ورق میزنی و آنچه که برای دلها مینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی.... صفحات دفتر عشق را یکی یکی ورق بزن ، دفتری که صفحه به صفحه آن جای قطره های اشک در آن پیداست... این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا میخوانند.... بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه.... دفتر عشق ، این دفتر کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه است ، برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند... دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان نمیرسد اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود... بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام.... بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم... ببین عشق چه غوغایی در این دفتر عشق به پا کرده.... دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده .... برای تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک! برای تو مینویسم که عاشق ترینی ، غمگینترینی و یا تنهاترینی! با تشکر مدیریت گردشگران اصفهان
2 دی 86 - 20:26
باید بیاموزم که : همیشه کسی هست که به ما احتیاج دارد. باید بیاموزم که : هیچ وقت قضاوت نکنم. باید بیاموزم که : انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند. باید بیاموزم که : همیشه بخندم . باید بیاموزم که : هرگز نگذارم کسی عصبانیتم را ببیند. باید بیاموزم که : به انسان ها، مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم. باید بیاموزم که : هرگاه که ترسیده ام ، شکست خورده ام. باید بیاموزم که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم. باید بیاموزم که : هرگز وابستهء کسی نباشم !! باید بیاموزم که: زمان زیادی نیاز است تا من به آن شخصی تبدیل شوم که آرزویش را دارم . باید بیاموزم که : یا تو رفتارت را کنترل می کنی یا رفتار تو را کنترل می کنند . باید بیاموزم که : گاهی اوقات از کسانی که انتظار دارم در هنگام شکست مرا یاری کنند ، سخت ترین ضربه را خواهم خورد. باید بیاموزم که : گاهی اوقات حق دارم عصبانی شوم اما این حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم . باید بیاموزم که : زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ، روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
30 آذر 86 - 19:14
عاشقی جرم قشنگی ست ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم می گیری به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو به نفس های تو در سایه سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟ حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
__