لیست توصیفنامه ها27 شهریور 87 - 23:36 | |
سربه دخترگفت:دوستم داری؟!اشک ازچشمای دخترجاری شد،می خواست بره که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم وطاقت دیدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپایین انداخت و گفت :میدونی چیه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوری عاشقت شدم.پسردستای دخترورها کردوباقیافه ای غمگین ازدخترجداشد.دخترفریادزد:مگه دوستم نداری؟؟! چراداری میری؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم می خوام تنهات بذارم. دخترگفت:فکر کنم شنیده باشی که می گن عاشقی که تنهاباشه توی دنیانمی مونه!!!توکه دوست نداری من بمیرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمی خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشی!چون میگن عشق یه جورگناهه!!!!! دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفریادزد: عشق پاک دیگه هیچ جای دنیاپیدانمیشه............ودختروبرای همیشه تنهاگذاشت... عشق پاک دیگه حتی توقصه هام معنی نداره... |
19 شهریور 87 - 17:46 | |
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: میآید، من تنها گوشی هستم كه غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام كه دردهایش را در خود نگه میدارد و سر انجام گنجشك روی شاخهای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی كسیام.
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه میخواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنیام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریههایش ملكوت خدا را پر كرد |
13 شهریور 87 - 18:15 | |
من برای آنها که دوستشون دارم زندگی می کنم
آنها کم مرا همانگونه که هستم می شناسند
برای حل مسائلی که حل نشده باقی مانده اند
برای جبران اشتباهاتی که مرتکب شده ام
برای آینده ای که در دور دستهاست
و برای بهشتی که به من لبخند میزند
و در انتظار من است!
و
و
و
و
برای تمامی خوبیهایی که میتوانم انجام دهم |
13 شهریور 87 - 13:57 | |
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم |
13 شهریور 87 - 00:51 | |
این دیوانگست ... که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم . این دیوانگیست ... که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم. این دیوانگیست ... که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم. این دیوانگیست ... که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است. این دیوانگیست... که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم. این دیوانگست که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ... این دیوانگیست ... که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم .. این دیوانگیست ... به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم... |
11 شهریور 87 - 22:59 | |
میدونی 7 روز از من کوچکتر هستی
|












