لیست توصیفنامه ها15 آبان 87 - 16:37 | |
سر خط ...... این روزها چه زود می گذرند و من چه زود به انتها می رسم . این روزها , تکرار به انتها رسیدن و پرت شدن به ابتدای بی هدفی , از من حسنکی ساخته , که جمعه ها هم به مکتب نمی رود . وقتی قرار است انتهای این قصه ی تکراری , برگشتن به , نه همان پرت شدن بهتر است ; پرت شدن به آغاز راه باشد , همان بهتر که در انتها خودم را زنجیر کنم . حسنک کجایی....... رفتن به ابتدا برای کسانی خاطره انگیز است که با شوق به انتها رسیده باشند و بعد بسان عادت کودکی , همانند کلاس اولی ها بگویند :نقطه . سر خط....... واین آغازی دوباره برای رسیدن به انتهایی با شکوه و ابتدایی با شکوه تر که چشم انتظارش نشسته ایم . آری ;انتهای هرچیز ابتدای ناتمام همان چیز است و تنها اراده ی من است که ابتدا را به انتها پیوند می زند و با صبوری , بی قراری این فاصله ها را پر می کند . می خواهم اقتدارم را به تقدیر دیکته کنم . وقتی این روزها زود می گذرد , وقتی زودبه انتها می رسی , باید سرشار از شور شوی و این بدان معناست که تو بی قرار رسیدنی . و زندگی تکرار رسیدن هاست به انتهای ناتمام |
27 مهر 87 - 10:41 | |
wowow nakon inkaro ![]() |
24 شهریور 87 - 18:16 | |
happy birthday metal man.
best wishes for u
Heil hitler...@@@
|
26 تیر 87 - 19:27 | |
عبادت بی تولای علی هیچ/نوای عشق بی نای علی هیچ/اگر عمر دوصدنوحت ببخشند/تمام عمر منهای علی هیچ روزت مبارک داداش گلمx: |
26 تیر 87 - 19:27 | |
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت. هدیه کار خودش رو کرده بود |
15 آبان 86 - 16:05 | |
می دونی؟
آخرین برگ برنده من آس دل بود.
وقتی آس دلمو رو کردم.
به تنها چیزی که فکر نمی کردم.
این بود که بخواهی اونو ببری.
اما تو، با دولوی حکمت،
آس دلم رو بریدی و کتم کردی.
قبول، من دست رو باختم.
چهار تا که قبلا رفته بودی.
سه تا هم بابت حاکم کتی این دست.
آخه تو بازی ما حاکم همیشه تو بودی.
پس، هفت بر صفر به نفع تو.
این بار دیگه، برای همیشه شرط و بازی رو باختم.
اینم جریمه من، تا واسه همیشه یادم بمونه.
حتی وقتی تمام برگهای دست اولم ریزه.
روی برگ وسط دست رقیب حکم نکنم. |











