تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
6 آبان 87 - 01:19
کودکان رفته‫اند و یخ زده است این هویجی که روی صورت اوست دستهایی که تکه‫ای چوب است چشمهایی که هسته آلوست .. با خودش فکر می‫کند: شاید گرگها هم که ناگزیر شوند جای خرگوش، ممکن است امشب با هویج نشُسته سیر شوند .. با خودش فکر می‫کند: هر چند مغز آلوست تلخ و تکراری بر می‫آید، اگر گرسنه شود از کلاغ سیاه هر کاری .. با خودش فکر می‫کند: باید به خودش ذره‫ای تکان بدهد خفته در جا حیاط و می‫باید شور و حالی به این مکان بدهد .. یا نه ... آن سوی نرده‫ها هم هست باید از این حیاط دل بکـَنـَد یک قدم می‫رود که بر دارد از کمر ـ کودکانه ـ می‫شکند .. صبح در خوابِ کودکان دارد پا بپا می‫کند که برخیزند همچنان نیم خیز و تاخورده برفها در حیاط می‫ریزند.
6 آبان 87 - 00:58
همه ی دریاها از آن تو ، یک کوزه آب از آن من ! همه کوه ها از آن تو یک صخره از آن من همه جنگل ها از آن تو یک گلدان از آن من
3 مهر 87 - 21:40
خواب کلک شیاطین است تا از شصت سال عمر سی سالش را به نفع مرگ ذخیره کند!
24 شهریور 87 - 23:04
حق با تو بود می بایست می خوابیدم اما مادربزرگ ها گفته اند چشم ها نگهبان دل هایند می دانی ؟ از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است کودک خرگوش پروانه و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
20 شهریور 87 - 21:58
برای ادمه یک زندگی شرافتمندانه مرگ را پیشنهاد می دهم ! و مرگ مردن نیست : و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست ! من مرده گان بی شماری را دیده ام که راه می رفتند، حرف میزدند ! سیگار می کشیدند و خیس از باران انتظار و تنهایی را درک میکردند
20 شهریور 87 - 21:29
کسی می داند با چند آب پاش چراغ های راهنمایی را باید آب بدهم ؟ کسی می تواند به این پاسبان یاد بدهد چطور می شود سوت بلبلی زد ؟ راستی اگر در طول این خیابان راه بروم و انگشتانم را به پوست فلزی ماشین ها بکشم چه رنگ می شود ؟
__