تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
26 مرداد 87 - 11:35
HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________***** HAPPY BIRTH DAY_________________________________________________________________________*****
16 مرداد 87 - 17:22
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ... ------------------------------------------------------------------------------------
11 تیر 87 - 10:28
در كذر گاه زمان، خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند، رنگ ها رنگ دگر میگیرند و فقط خاطره هاست كه چه شیرین و چه تلخ، دست ناخورده به جا می ماند.
2 تیر 87 - 14:26
تقدیم به تمام مادران دنیا وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ... تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی! وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری. تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که وقتی صدات می زد، فرار می کردی! وقتی که ۳ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد. تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی ! وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید. تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی! وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری. تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی ! وقتی که ۶ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد. تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...! وقتی که ۷ ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید. تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!! وقتی که ۸ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید. تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی! وقتی که ۹ ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت. تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی! وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره... تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی ! وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد. تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه ! وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت. تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ... وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری! وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد. تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن نوشتن یک نامه ساده !!! وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ... تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت! وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ... تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی! وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود : تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد. تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی! وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد. تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!! وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره ! وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد. تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!! وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت. تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟! وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد. تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن! وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد. تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن ! وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه... تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!! وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد. تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، همه چیز دیگه تغییر کرده !!! وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه. تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی! وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت. تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!! و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی : با كوچكی یك بوسه تا بزرگی گفتن : مادر دوستت دارم ...
30 خرداد 87 - 13:08
Sharayete mojoud be zendegi rang midahand vali in maghz hast ke rang ha ra entekhab mikonad
30 خرداد 87 - 13:08
Ye roozi Ye jaei Ye juri ye kasi ye chizi sabr dashte bash, sabr dasgte bash
__