تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
12 آبان 87 - 13:50
سکوت تنهایــــــــــی ام را تو بشکن : با زمزمه هـــات ، با ترانه هــــات با هیــــــاهوی خنده هـــات ، با آوای کلمــــات با گرمای دستــــات ، با نور دیدگــــانت ، با هیاهوی شادی هـــات بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهایـــــــی ام را ... بگــــــــذار انعکــاس آن چیزی بـــاشد جز تنهایــــــــی ... بگــــــــذار آن برگشت تو باشــــی ...
16 مهر 87 - 20:00
Age yekam fekr koni mibini zendegi arzeshe zende boodano nadare. Age yekam bishtar fekr koni mibini zendegi arzeshe mordanam nadare. Amma age kheili fekr koni mibini mordano zende boodan arzeshe fekr kardano nadare hamishe yadet bashe chizi ke emrooz dari shayad arezooye diroozet boode va bozorgtarin arezooye fardat beshe pas hamishe say kon ghadre chizi ke emrooz dari khoob bedooni !!
26 مرداد 87 - 18:06
دوستیت : زلال مرامت : عسل ظاهرت : طلا باطنت : برف وجودت : نعمت داشتنت : غنیمت با تقدیم بهترینها ...
24 مرداد 87 - 13:35
مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق می افتد . دوری ، عشق را شدت می بخشد و نزدیكی ، قوت . پیری مانع از عشق نیست . اما عشق تا حدی مانع از پیریست . هرگز ندانستم چگونه ستایش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم . عشق ناتمام می گوید : من تو را دوست دارم چون به تو نیاز دارم . عشق تمام می گوید : من به تو نیاز دارم چون تو را دوست دارم . در حساب عشق یك به اضافه یكی برابر است با همه چیز و دو منهای یك برابر با هیچ . محال است عاشق باشی و عاقل . عشق چیزی جز یافتن خویش در دیگران و شادكامی در شناخت نیست . عشق همانند پروانه ایست كه اگر سفت بگیری له می شود و اگر سست بگیری می گریزد . عشق چون میوه است . ممكن است خوب به نظر آید اما تا وقتی كه نرسیده آن را گاز نزن . عشق چون ساعت شنی است . با خالی شدن مغز ، قلب پر می شود . عشق غلبه خیال بر خرد است . مرد به كرات عشق میورزد ، اما كم . زن به ندرت ، اما بسیار . مردها همواره میخواهند اولین عشق یك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرین عشق یك مرد باشند . تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقی است . با عشق وشكیبائی چیزی نا ممكن نیست
19 مرداد 87 - 19:13
امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ... امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ... امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ... امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ... امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ... امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ... امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ... امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ... امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ... امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ... امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ... امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ... امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ... امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ... امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ... امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ... امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن ... آمدی آن روز که دل مرده بود ... روح مرا سیل غمت برده بود ... غنچه ی سرخی که وفا نام داشت ... در گذر حادثه پژمرده بود ... بی تو جنون در سر و خنجر به چشم ... عقده گلوگیر و دل آزرده بود ... بی تو چه گویم که به شب غیر اشک ... این دل بی حوصله نشمرده بود ... یا که به جز دست غمت هیچ کس ... در بغل این سینه نفشرده بود ... قاب دلم عکس تو در بر گرفت ... شیشه ی آن گر چه ترک خورده و بد ... باز به پای تو افکندمش ... گر چه فقط یک دل پا خورده بود ... به صدای من كمی گوش بده دل به این خسته ی خاموش بده ببین از چی می خونم برای تو ای همه هستی من فدای تو اگه چشمات پرسید بگو : ندیدمش اگه گوشات پرسید بگو : نشنیدمش اگه دستات لرزید بگو : از سرماست اگه پاهات لرزید بگو : از خستگیست ولی اگه دلت لرزید : به خودت دروغ نگو فقط برای تو میشه از عطر پونه واژه ساخت عاشق چشمای تو شد بغل بغل ترانه ساخت فقط برای تو میشه زندگی رو یكسره ساخت تو رو قشنگترین گل گلدونه باغ دل شناخت فقط تویی كه می تونی دستمو راحت بخونی با من عاشق بمونی یا منو از خود برونی میشه برای تو از هزار و یك شب قصه گفت یا كه میشه هزار و یك قصه از تو نوشت میشه با تو جوونه زد ، حرفای عاشقونه زد تیری كه می رفت به خطا، بالاخره نشونه زد جون و دلم فدای تو جون میذارم به پای تو می زنه قلب عاشقم تنها فقط برای تو .دوستت دارم
2 مرداد 87 - 09:22
می‌دانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم! دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ حالا که آمدی حرفِ ما بسیار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانی‌ست ...! به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و دوری از دیدگانِ دریا نیست! سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟ می‌دانم که می‌مانی پس لااقل باران را بهانه کُن دارد باران می‌آید. مگر می‌شود نیامده باز به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟ پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟! تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام تمامم نمی‌کنی، ها!؟ باشد، گریه نمی‌کنم گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد. چه عیبی دارد! اصلا چه فرقی دارد هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و آسمان هم که بارانی‌ست ...! آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش هی مرا می‌نگریست جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود. مثلِ تو بود و بعد از تو بود که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال خبر داد و رفت. نه چتری با خود آورده بود نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا ...! رو به شمالِ پیچک‌پوش پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد نشانم داده بود من منظورِ ماه را نفهمیدم فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد او نبود، رفته بود او او رفته بود و فقط روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.
__