لیست توصیفنامه ها7 آبان 87 - 15:49 | |
همیشه از خدا یه مونس می خواستم که منو بفهمه، درک کنه، حس کنه، سنگِ صبورم باشه .چه زود خدا به آدمایِ دل شکستش امید می بخشه و دلهایِ خسته و تنهایِ اونارو زنده می کنه. .... تو بی سر و صدا اومدی تو زندگیم، ساده و بی ریا مثلِ خنده ها و نگاه های معصومانه ات. اسمِ زیبایِ تو را در آسمان به جستجو نشسته و چیده ام. شاید عشقِ تو والا ترین مقامی است که به افتخارِ آن نائل آمده ام. دوست دارم روشنی بخشِ زندگیِ من تو باشی تو که تمام ِسلولهایِ تنم رو بنام خودت قباله کرده ای، دوست دارم وقتی به خانه می آیم دست هایِ مهربانِ تو به استقبالِ چشم هایِ منتظرم به پرواز درآیند. تو زمینی نیستی، تو فرشته ای هستی که خدا بر سرِ راهِ من قرار داده است. هر شب وقتی به جستجویِ تو می نشینم آسمان را در نگاهم جا میکنم ناخودآگاه به سجده می روم و تو را می بارانم. تو شاه بیتِ غزل هایی هستی که جرقه اش را در ذهنم می زنی. من دیگر از آنِ خودم نیستم بلکه خودم را در تو خلاصه کرده ام. همیشه در خاطراتم دست در دست تو باغچه زندگیمان را در ذهنم به تصویر می کشم. بی تو تاریکم و با تو یلدایی ترین شبِ سال. کنارم باش تا آجرهایِ زندگی را رج به رج در زیرِ ایوانِ نگاهت بچینم و بیتوته ای را که سالهاست در زیرِ پلکِ چشمانت بنا کرده ام و با مردمان چشمت به زندگی نشسته ام را به گریه وامدار زیرا در یک چشم بر هم زدن سقفِ آرزوها بر سرم آوار خواهد شد |
25 مهر 87 - 12:17 | |
به تو تبریک میگم، که به تو باختمو
زیر پا لِه کردم دل خود ساختمو
به تو تبریک میگم، که دلم پیش تو بود
که تموم زندگیم توی آتیش تو بود
مگه چی خواستم ازت، به جز عاشق بودن
که چشام برای تو آینهی دِق بودن
بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم
به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم
به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی
به تو تبریک میگم گم شدنو
گل گلخونهی مردم شدنو |
18 مهر 87 - 12:51 | |
من محکوم شدم به تنهایی
کوله بارم را به دستم دادی مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دور دست ها
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود
مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زدی
نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی
شاید این من بودم که نمی دانستم در آسمان قصر پادشاهی قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ
نترس سرزنشت نمی کنم
نای برگشتن را هم ندارم
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم کردم
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مر از خود راندی
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی ن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم ؟
|
17 مهر 87 - 15:30 | |
زیر باران زیر باران بیا قدم بزنیم حرف نشنیده ای بهم بزنیم نو بگوییم و نو بیندیشیم عادت كهنه را به هم بزنیم وزباران كمی بیاموزیم كه بباریم وحرف كم بزنیم كم بباریم اگر ولی همه جا عالمی را به چهره نم بزنیم چتر را تا كنیم وخیس شویم لحظه ای پشت پا به غم بزنیم سخن از عشق خود به خود زیباست سخن عاشقانه ای بهم بزنیم قلم زندگی را به دست دل است زندگی را بیا رقم بزنیم سالكم قطره ها در انتظار تواند زیر باران بیا قدم بزنیم |
15 مهر 87 - 19:48 | |
ای مهربانم چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن. آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به یاد دارم ، روزی كه با خود گُفتم كسی را یافته ام كه دیگر از دست نخواهم داد. روزی كه امید ها و آرزوهای فراوانی از خاطرم می گذشت... و آنروز كه چشمانم با چشمان تو دیدار كرد ، دانستم ، دیر زمانیست كه می شناسمت... روزی كه تورا دیدم با خود گفتم كه یگانه ی خویش را یافتی پس دیوانه وار عاشقش باش اورا چون پروردگارت بپرست ، عزیز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ... یادم هست آن هنگام كه عاشقت شدم باخود پیمان بستم كه دیگر در نگاه هیچ كسی که تمنای مهر و توجه دارد ، نگاهی نكنم ، پیمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زیبا و سیمای دلرُبای تو كنم تا فردا روزی پشیمان نباشم ... پشیمان نباشم كه چرا آنگونه كه لایقش بودی دوستت نداشتم ، پشیمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه می گویم تا اثباتی باشد بر حرفهای عاشقانه ام ... واینك نیز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پیمانی دوباره می بندم كه خورشید نگاهم بر هیچ افق دیگری جز وجود تو طلوع نكند و بر هیچ كس جز تونتابد ... عشقم را در سینه پنهان و قلبم را از هركس مخفی خواهم كرد تا دور از چشمانت كسی آندو را از من نگیرد . و اینك بر بُلندای قله ی عشق و صداقت نام تورا فریاد می كنم ، امیدوارانه نامت را می خوانم و امیدوارم كه مرور زمان ذره ای از عشقت در من نكاهد و گذر ثانیه ها ، افزاینده ی مهر و محبتم به تو باشد . می خواستم زیباترین كلام را به یاری بگیرم ، تا صمیمانه ترین عشق ها را تقدیمت كنم ، ذهنم یاری نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست ، پس ساده و بی تكلف می گویم ... دوستت دارم
|
29 شهریور 87 - 11:32 | |
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند همین فردای افسون ریز رویایی همین فردا که راه خواب من بسته است همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست همین فردا همین فردا من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بستر شب خواب و بیدار است سیاهی تار می بندد چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است به هر سو چشم من رو میکند فرداست سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناری ها سرود صبح می خوانند من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور می بینم که می ایی ترا از دور می بینم که میخندی ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی نگاهم باز حیران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خویش خواهم دید سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برایت شعر خواهم خواند برایم شعر خواهی خواند تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید وگر بختم کند یاری در آغوش تو ای افسوس سیاهی تار می بندد چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز زمان در بستر شب خوابو بیدار است |








