تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
7 اسفند 86 - 14:35
به یزدان اگر ما خرد داشتیم ............. کجااین سر انجام بد داشتیم
22 دی 85 - 22:57
زمان خیلی كند است برای كسانی كه انتظار می‌كشند خیلی سریع برای كسانی كه می‌ترسند خیلی طولانی برای كسانی كه اندوهگین‌اند خیلی كوتاه برای كسانی كه شاد‌اند ولی برای كسانی كه عاشق‌اند زمان جاودانگی است
28 مهر 85 - 10:05
هنگامی که اندوهم به دنیا امد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم اندوه من مانند همه ی چیز های زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد و سر شار از شادی های شگرف من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم و جهان گرداگردمان را دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه زیبا شده بود هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم روز هامان پرواز می کردند و شب هامان اکنده از رویا بودند زیرا که اندوه زبان گویا داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود هر گاه من و اندوهم با هم اواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره می نشستند و گوش می دادند زیرا که اواز های ما مانند دریا ژرف بود و اهنگ هامان پر از یاد های شگرف هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان ما را با چشم های مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند.بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند زیرا که اندوه چیز گران مایه ای بود و من از داشتن وی سر فراز بودم "ولی اندوه من مرد چنان که همه ی چیز های زنده می میرند"و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیاندیشم اکنون هر گاه که سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می اید هر گاه اواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی ایند فقط.. در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویند:"ببینید این خفته همان است که اندوهش مرده است جبران خلیل جبران
24 مهر 85 - 08:13
دوست عزیز من کارم تورهای تخصصی طبیعت گردیه اگر تمایل به همکاری با من رو دارین برام پیام بذارین بکرترین و نابترین نقاط طبیعی ایران رو براتون امکان دیدنشو مهیا می کنم و همینطور برای توریستهای خارجی که از طریق شما بخوان معرفی بشن
24 مهر 85 - 05:20
سلام نیما جون عزیزم بد نیست یه سری به پیام هات بزنی و پاکشون کنی چون صندوقت پره جوجو
1 مهر 85 - 01:31
من می آیم و تو می روی! من آفتابی می شوم و تو در سایه فرو می روی. من می آیم که تو را ببینم و تو می روی که مرا نبینی. سر این فراری بودنت از من در چیست؟ خودم نیک می دانم که سزاوار تو و عشق تو و آن چشمان عسل رنگت نیستم! خودم می دانم که حتی لیاقت امانتداری آن دل کوچک و حساست را ندارم. خودم نیک می دانم ولی مگر از تو چه کم می شود اگر بایستی تا لااقل از پس این همه آمد و شدها دقیقه ای به جستجوی رنگ فریبنده ی چشمانت بپردازم و در چشمان عسل رنگ بی نظیرت غرق شوم. براستی مگر از تو چه کم می شود اگر دقایقی هر چند کوتاه دستانت را به دستانم بسپاری و تکیه گاه امن شانه هایت را لحظاتی چند خواستگاه آمالم کنی و مرا به نهایتم برسانی. مگر از تو چه کم می شود و یا از چشمانت و یا ... همه ی اینها را گفتم ولی باز هم از من فرار می کنی می دانم ! ...
__