تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
14 آبان 87 - 01:22
منا تو به عکس 3 ماهگیم نگاه میکنی حرف میزنی؟ الان شیر هم از پسه خدام بر نمیاد شبیه کالباس خانواده شده
13 آبان 87 - 21:02
امشب كسی در من تو را می خواهد از من، هم صدا با من..................... بی خواب تر، بی تاب تر، بیگانه ای دیر آشنا با من ‏.......................... درهم شكسته زیر این آوار بی هنگام پیری، حیف !‏.......................... نومیدتر، ویران تر از من، ‌زیر این آوارها، با من.................. با بُغض، پلك لحظه ها و یادها را می گشاید، نرم ‏................. جان می دمد در سایه روشن های ذهنم، جا به جا، با من....................... تا بار دیگر، در نهان، شور شكفتن را برانگیزد ‏.............. می گوید از پرواز، از آیینه، از گل، ماجرا با من ‏........................ می خواهد از من تا كه دیوار زمان ها را فرو ریزم............................ تا درهم آمیزد بهاران و زمستان را، مرا با من!‏.................... برگیرم از پیشانی خود چین و از مو، برف پیری را ‏............... تا در نوردد سال های رفته را، او... پا به پا با من ‏........................... با مُشت، بر دیوارهای سینه می كوبد كه برخیزم ‏..................... از خاكدان پر بركشم، تا بال و پر گیرد، رها با من ‏....................... می گوید از معراج، از آن برترین، از با تو پیوستن ‏............................. تا بنگرند آیینه ها و پرده ها و شب، تو را با من ‏...........................
13 آبان 87 - 21:00
خود می اندیشم که آیا بار دیگر باز می آید......... ‏ یا عمر من روزی اگر برگشت تا آن روز می پاید؟................ ‏ گیرم که باز آمد ولی آیا کدام افسون تواند بود................ ‏ تا جای پای سال های رفته را از چهره بزداید؟............... ‏ ترسم مرا در بارش این برف نا هنگام نشناسد.............................. ‏ یکباره در خود بشکند ناباورانه دست و لب خاید............... ‏ بر گیرد از تن جامه پندار را در تلخی باور‏................ ‏ خواهد خطوط یاس را با طرح لبخندی بیاراید........................ ‏ " این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست..." می پرسد‏............... ‏ دستان زالی کو که این برفینه موها را بپیراید................... ‏ با پای سربی سال های انتظار آلود اگر طی شد‏................... ‏ آیا زمان ـ این آدمی خوار سترون خو ـ چه می زاید...................... جز یادی آن هم دور و مبهم از عبور ما نخواهد ماند‏.............. ‏ این سان که این گردونه با دندانه های مرگ می ساید.................
13 آبان 87 - 20:58
جاده ی قلبــــــــ مرا رهگــــذری نیستـــــــ كه نیستــــــ ...... جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیستـــــــ كه نیستـــــــ...... آن چنان خیمه زده بر دل من سایـــــــه ی درد .................. كه در او از مه شادی اثری نیستــــــــــ كه نیستــــــــ .......... شاید این قسمتـــــــــــ من بود كه بی كس باشم ........... كه به جز سایه مرا با خبری نیستــــــــــ كه نیستــــــــ ........ این دل خسته زمانی پــــــر پروازی داشتـــــــــــــ .......... حال از جور زمان بــــــال و پری نیستــــــــ كه نیستـــــــ ....... بس كه تـــــــنهایم و یار دگر نیستـــــــــ مرا ................ بعد مرگـــــــــــ دل من چشم تری نیستــــــ كه نیستــــــ .......... شبـــــ تاریكـــــــ ، شده حاكم چشم و دل من .............. با من شبــــــــ زده حتی سحری نیستــــــــ كه نیستـــــــــ ..... كامم از زهــــــر زمانه همه تلخ استــــــــــ چنان .......... كه به شیرینی مرگم شكری نیستــــــــــ كه نیستــــــــــ ....
13 آبان 87 - 18:48
اااااای نــــکبتـــــــــ انـــتر ... میدم سگـــ بــخورش و خـــلاص ....
12 آبان 87 - 23:34
آخ جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون من هر روز میام که منا تو بگیریش الان بگیرش زود عشقم :X
__