تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
20 مرداد 87 - 22:22
خدایا : من به خاطر خیلی چیزها باید صبر کنم ... صبر...صبر...صبر... حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سنگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد، داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم، بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش‌باورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی، کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: "ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
21 خرداد 87 - 00:39
سلام الهه خانم گل. تولدتون مبارک. با آرزوی سلامتی و سربلندی
21 خرداد 87 - 00:37
وقتی به دنیا اومد داشت بارون می اومد ولی هوا ابری نبود اون فرشته ها بودن كه داشتن گریه می كردن اخه یكی ازشون كم شده بود
16 خرداد 87 - 11:43
سلام الهه جونم. تولدت مبارك گوشی موبایل سال دیگه هدیه تولدته. قبوله؟
19 آذر 86 - 09:21
لطفا سکوت کنید حضور و غیاب می کنم کسی اینجا عاشق هست؟ دست های راست بالا دروغ نه تزویر نه ریا نه دست های راست بالا چه کسی لبریز از حضورست؟ غایب از نگاه پرسش گر دیگران لطفا سکوت کنید ناگهان شانه های که لرزید؟ چشمهای که بارید ؟ گونه های که سرخ شد؟ او که هستی اش را باخت ؟ او که داغ بر دل نشاند؟ سکوت چشمان تو چه را فریاد می کند ؟ راستی چه کسی اینجا عاشق نیست ؟
15 آذر 86 - 14:08
امروز که مادرم خواب بود تمام دستمالهای کاغذی خانه مان را چهار تا کردم برای روز گریه چقدر زود آمد لحظه های باران کاش بودی و مرا می سپردی به دستان مهربانت امروز که مادرم خواب بود تمام رویاها را شستم از شیشه مه گرفته اتاق چقدر خورشید چشمانم تب کرده است از تنهایی چقدر کوچکم برای تحمل این همه دلشکستگی دیگر کاغذی نمانده که سرشار و سیراب رطوبت چشمانم نباشد...
__