لیست توصیفنامه ها14 بهمن 86 - 11:46 | |
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
تولدت مبالک بوش
|
24 مرداد 86 - 00:57 | |
اگر تمام آنهمه را دیدیم و شنیدیم
اگر لب فرو بستیم
و نفسی هم بر نیاوردیم
اگر دست و دل زخمی
از این همه نگفته و درشت شنیده
بی زخمه ماند
و حرفی و سخنی و كلامی نگفتیم
گمان مبر كه آن همه درست بود
و قبول داشتیم
كه قبول داشتن و نداشتن ما
گره ایی از كار فرو بسته ما نمی گشاید
تنها حرمت گذاشتیم
و خون دل خوردیم
و سینه را از آهی پر از خون انباشتیم
تا شاید یك روز
یك موسم
كه میدانیم
خیلی هم دور نیست
از دست و دلی كه نارفیق بود بگوییم
و بگوییم: می توان مثل هیچكس نبود و باشیم |
23 مرداد 86 - 09:13 | |
پیش از تو حتی اسمان در چشم من ابی نبود
حتی شب چشمان من اینگونه مهتابی نبود
تو امدی احساس من شد اشنا با رنگ عشق
هر رویشی در شهر ما شد یك غزل اهنگ عشق
تو امدی تا سایه ها بر روح شب پیكر دهند
ایینه ها از شوق تو بر شعر من باور دهند
پیش از تو حتی شبنمی از روح من دیدن نكرد
حتی نگاه خسته ای احساس بازیدن نكرد
تو امدی تا لهجه ها در شعر شب یكسان شود
هر واژه ای در چشم ما هم لهجه ی باران شود |
23 مرداد 86 - 00:26 | |
كی رفته ای ز دل
كی رفته ای زد دل كه تمنا كنم تو را
كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را
زیبای من تمام وجودم فدای تو
ناقابل است هر چه بریزم به پای تو
رفتی و پا به روی دل من گذاشتی
اما خوشم كه مانده بر آن جای پای تو
یك شب به ساز كهنه ی من پنجه ای بزن
تا زهره در فلك بنوازد برای تو
|
22 مرداد 86 - 07:20 | |
شعرهایم را باد برد
مثل هرشب از كنار پنجره
و من تنها شدم مثل غریبه در خودم
در هجوم بی كسی ها
در حصار خستگی ها
منزجر از باد وحشی شب و آوار غم
آینه را در هم شكستم بازم
خسته از دار و ندار زندگی
چشم به دیوار اتاق
پیش رو آینه و شمعدان قدیمی و كبود
روی طاقچه آنطرف
ساعت كهنه و خاك خورده پنجاه سال پیش
لحظه ها دلگیر است
نفسم می گیرد
موج فریاد در اتاق خالی از حجم و صدا می پیچد
باد وحشی ناگهان
پنجره ها را در هم می كوبد
قلب ساعت بی صدا می ایستد
لحظه ها آهسته در قلب زمان می میرند
شعرهایم در هوا پر می زنند
باد آنها را در فضا گم می كند
لحظه ایی می گذرد - به خودم می آیم - ولی انگار دیر است
متحیر لب پنجره باز می نشینم
پر پر شعرهای خود را توی باد می نگرم
آرزومند آرزوهایتان
تنها ترین تنها |
20 مرداد 86 - 07:47 | |
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی |









