تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
10 دی 84 - 06:59
تسبیحم کوچک بود...سی و سه دانه بیشتر نداشت ....سی و سه ذانه گلی مرا به یاد خودم می انداخت ....به یاد دانه کوچک قلبم هر وقت خدا را زمزمه کردم دانه های کوچک با اسمش چرخیدند آنجا بود که فهمیدم راز چرخش همه ذره ها همین اسم است...
7 دی 84 - 03:53
زندگی را در مسیری باید انداخت که آرام و بی دردسر باشد.فرمان این کاروان به دست تو گذاشته شده است پس باید در نحوه هدایت آن بسیار دقت و مهارت داشت و حال همه را در نظر گرفت.
30 آذر 84 - 00:56
گاهی اندیشم كه شاید سنگ حق دارد باز می گویم :نه!... باز آگاهم كن از آنها كه آگاهی از فریب،از زندگی، از عشق هر چه می خواهی بگو، از هرچه می خواهی با همان لبخنده ی مانوس گفت: زندگی با ماجراهای فراوانش ظاهری دارد،بسان بیشه ای بغرنج و در هم باف ماجراها گونه گون ورنگ وارنگ است. چیست اما ساده تر از این كه در باطن تار و پود هیچی و پوچی هماهنگ است؟ ماجرای زندگی آیا جز مشقت های شوقی توامان با زجر، اختیارش همعنان با جبر، بسترش بر بعد فرار و مه آلود زمان لغزان، در فضای كشف پوچ ماجراها چیست؟ من بگویم یا تو می گویی هیچ جز این نیست؟ من زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن، وای!اما با كه باید گفت این،من دوستی دارم كه به دشمن خواهم از او التجا بردن؟! لیك زندگی گاهی از درست مومیایی،با شكستن می دهد پیغام. همچو یادایاد هایی ،كز چه شاداشاد كس نمی داند با فراموش چه اندوهان رسد ،همگام. من پر طاووس را هم دیده ام،گیرم صدایش زشت چون پایش من نه خوش بینم،نه بد بینم. من شد و هست و شود بینم. عشق را عاشق شناسی، زندگی را من. من كه عمری دیده ام پایین و بالایش. من كه تف بر صورتش لعنت به معنایش! دیده ای بسیار و می بینی می وزد بادی،پری را می برد با خویش، از كجا؟ از كیست؟ هرگز این پرسیده ای از باد؟ به كجا ؟وانگه چرا؟زین كار مقصد چیست؟ خواه غمگین باش،خواهی شاد باد بسیار است و پربسیار،یعنی این عبث جاریست. آه!باری بس كنم دیگر هر چه خواهی كن تو خود دانی گر عبث یا هر چه باشد چند و چون، این است و جز این نیست. مرگ گوید:هوم!چه بیهوده! زندگی می گوید:اما باز باید زیست، باید زیست، باید زیست،......... ,
21 آذر 84 - 07:23
یه دوست جدید؛باهاش راحتم. انگار خیلی وقته که می شناسمش
30 آبان 84 - 01:53
متولد نشدیم تا اسیر شویم بادیوارهای بلند از زهدان مادرانمان با فصلهایی از خجالت وباران دست به دست رد می شویم از آیینه های در دار وقدمی کشیم در سال های بلوا پیر مردان خنزر بر جنازه های خویش میگریند وما دو باره از همان خیابان با یوز پلنگ ها میدویم
29 آبان 84 - 10:50
اینكه جدی دارم به معماری فكر می كنم تقصیر تو بود كه هم شاعری هم طنز نویس هم معمار و البته یه رفیق كه آدم بتونه از كیف پولی تا دلشو به تو بسپاره
__