تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
27 مهر 86 - 16:03
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____________________¤¤¤¤¤¤ ______________________¤¤¤¤ _______________________¤¤
20 مهر 86 - 17:27
دوستی با عشق نیمه شب از خواب می پری . تموم تنت عرق کرده . تختت سرد تر از همیشه و تنت داغ و تب داره . روی تخت دست می کشی ... دنبال یه چیز شایدم یه نفر می گردی ! هیچی نیست ... هیچ کسی هم نیست . سرفه می کنی ... بلند بلند می دونی کسی نیست که از خواب بپره . روی تخت می شینی . انگشتاتو فرو می بری لابه لای موهات . فقط صدای نفس خس دار خودتو می شنوی . نفس نمی کشی شاید یه صدای دیگه مثه صدای نفسهای آروم یه نفر دیگه به گوشت بخوره و آرومت کنه ولی هیچ صدایی نیست سکوت توی گوشت سیلی می زنه دلت بدجوری می گیره می خوای با یه نفر حرف بزنی لباتو از هم باز می کنی همه حرفات توی بغض گلوت گیر می کنه لبات رو می ذاری روی هم دوباره روی تخت دراز می کشی سعی می کنی بخوابی ... چشماتو روی هم فشار می دی احساس می کنی یهو یه دست گرم روی پیشونیتو لمس می کنه چشاتو باز می کنی ... باورت نمی شه اما خودشه ... اون خودشه با همون چشای نگران ... با همون چشای مرطوب می خوای لباتو باز کنی اما اون دستشو می ذاره روی لبات - تو باید استراحت کنی , خیلی تب داری می خوای با تموم وجودت داد بزنی که دلت واسش تنگ شده نمی تونی .... نمی تونی یه حوله خیس می ذاره روی پیشونیت عرقای سرد تنتو خشک می کنه یه لحاف گرم میکشه روت آروم میشینه کنارت ... تنشو به تنت می چسبونه - چقدر تو داغی ... دستشو می ذاره روی سینه ات - سعی کن بخوابی و تو چشاتو می بندی از لای پلکای بسته ات قطره های گرم اشک می لغزه روی گونه هات می ترسی همه اینا یه خواب باشه با نوک انگشتای ظریفش قطره های اشکتو از روی گونه هات پاک می کنه - تو داری گریه می کنی ؟ ... می خوای لباتو باز کنی و داد بزنی : - آره.. گریه می کنم ... برای تو .. برای بی رحمیت ... برای رفتنت ... برای تنهاییم ... ولی نمی تونی طعم شیرین و دوست داشتنی لبای اونو روی لبات حس می کنی با تموم وجودت حس می کنی می ترسی چشاتو باز کنی ولی طاقت نمیاری چشاتو باز می کنی .... هیچی نیست ... دورتا دورت دیوار ... فضای تاریک اتاق ... یه تخت خواب در هم و سرد ... و سکوت فقط یه عطر آشنا به مشامت می خوره شونه سمت چپت رو بو می کنی عطر خودشه ... آره اشتباه نکردی ... عطر خودشه اما هیچ اثری از اون نیست . و باز هم سکوت ... تنهایی ... رخوت و انتظار ... انتظار برای کسی که دیگه نیست
2 مهر 86 - 23:40
ای دو چشمت جاده های بی عبور بی نگاهت لحظه هایم سوت و کور حس بودن در دو چشمت مانده است چشم من اینرا ز چشمت خوانده است بعد تو تنها امیدم خستگی ست حالت چشم تو و دلبستگی ست
27 شهریور 86 - 19:16
نوگلم چندی ست تنها بی خبر رفته ای بی چشم های من سفر بی تو من در خلوت خود بارها می شمارم لحظه ها را تا سفر می روم حرفی بزن کاری بکن نازنینا با توام؟سنگی مگر
29 مرداد 86 - 20:36
تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی تا که خفتیم همه بیدار شدند تا که مردیم همگی یار شدند قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن موقع که افتاد و شکست
27 مرداد 86 - 18:38
زندگانی برگ بودن در مسیر باد نیست… امتحان ریشه هاست… ریشه اش هرگز اسیر باد نیست… زندگانی پیچك است… انتهایش میرسد پیش خدا … انتهای مسیر پایانش پایان نیست . . . آغاز یك زندگی است . . . باید آن را سبز كرد … باید آن را آب داد … با آبپاش لحظه ها
__