تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
5 اردیبهشت 86 - 20:36
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من اسمتو ببخش رو لبهام بی تو خالی نفسهام خط بکش رو باور من زیر سایبون دستام خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش تولدت مبارک
3 اردیبهشت 86 - 00:47
تولدت مبارک الهی هزار ساله بشی عزیزم تولدت مبارک بهترینم الهی به همه ارزوهای خوبت برسی امیر امیری توی شهر رویا , کی عاشقت کرده باز کی به تو دوباره , داده دو بال پرواز باز توی خیالت , عکس کیو کشیدی عاشق کی شدی که , حتی اونو ندیدی این کیه که اسم اون روی لباته نقش عشقش وسط برق چشاته این کیه که چشماتو رو همه بسته بوی عطرش لابه لای نفساته کجا قایم شده که هیشکی ندیده نکنه قاطی گونجیشکا پریده شایدم یه جایی , یک گوشه نشسته واسه دزدیدنت نقشه کشیده می ری تو اتاقتو درو می بندی اونجا گریه می کنی یا که می خندی اون اگه چایی تلخ بعد از ظهره تو عزیز دردونه شکل حبه قندی از تموم آدما دلتو بریدی حق داری , خوبی که از کسی ندیدی گمشده قلبای عاشق توی این شهر بهتره بگم : شتر دیدی ندیدی ! حالا تو موندی و یک اتاق کوچیک پرده کشیده و ساعت و تیک تیک کاغذ سفید و یک قلم تو دستت عکشو کشیدی با خطهای باریک صورتش محوه ولی چه دلبرونه اس مدل لباش ببین چه دخترونه اس چطوری ندیده اینطوری کشیدیش که توی چشاش یه برق عاشقونه اس عاشقت کرده کسی که یک خیاله حتی بودنش علامت سئواله انتظارت واسه بوسه های داغش کاش می دونستی که یک چیز محاله... عاشق کی شدی طفلک , عاشق کی ؟ عاشق کی شدی طفلک ... عاشق کی ؟ بازم تولدت مبارک گلم امیر امیری
27 اسفند 85 - 00:25
انتظار واژه ی غریبی است ... واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟ شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ... می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم! برای ورودت ای عشق. وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ... نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ... و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ... تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ... میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم! به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ... به یاد او و تقدیم به او ...
15 اسفند 85 - 22:53
شب بروی جاده نمناک ای بسابرسیده ام از خود زندگی آیادرون سایه هامان رنگ میگیرد؟ یاکه ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
__