تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
28 شهریور 87 - 17:01
تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم
25 شهریور 87 - 20:35
عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد. عشق نخستین سبب وجود انسانیست . عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است. عشق نخستین بخش از کتاب مفصل بیوفائی است. عشق معجزه ایست . عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند.
25 شهریور 87 - 13:30
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است آرامگه ات غرقه به زیر آب است اینبار نه بیگانه که دشمن ز خود است صد ننگ به ما که روح تو بیتاب است
22 شهریور 87 - 21:42
کفر لغت دیگرى است براى آزادى اندیشه. گراهام گرین
19 شهریور 87 - 16:54
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم كه غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام كه دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی كسی‌ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملكوت خدا را پر كرد
18 شهریور 87 - 21:22
برده ای؟دوست نتوانی داشت.خودکامه ای؟ پس دوست نتوانی بود.در زن دیری ست که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند.ازین رو زن را توان دوستی نیست.او عشق را میشناسد و بس.
__