تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
24 خرداد 87 - 20:28
این كلاه سر نداره:d
2 خرداد 87 - 10:56
این منم........................یه مسافرتک وتنها.این توئی .....................یه ستاره توی شبهام .نمی دونی که تو دنیای منی .غم دیروز شده وفردای منی .همه روزا همه شبها فکرتم .نمی دونی که چقدر عاشقتم.دیگه هیچیز واسه من بی تو معنا نداره اخه هیبچ کی غم عشق من تنها رو نداره .دل عاشق دل خسته بی تو همراهی نداره .اخه هیچ کی تو رو ای گل مثل من دوست نداره .تو تو ............................همیشه خوب پاکی من من.................همیشه توی رویام
24 اردیبهشت 87 - 19:50
تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه چــه کـــرد بــا دل مــن آن نـــگـــاه شـیـــریــن آه تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو
20 اردیبهشت 87 - 04:35
تقسیم‌بندی انسان‌ها 1-آنهایی كه وقتی هستند، هستند وقتی كه نیستند هم نیستند. حضور عمده آدم‌ها مبتنی بر فیزیك است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست كه قابل فهم می‌شوند بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2- آنانی كه وقتی هستند، نیستند وقتی كه نیستند هم نیستند (مردگانی متحرك در جهان، خود فروختگانی كه هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار، هرگز به چشم نمی‌آیند، مرده و زنده‌شان یكی است). 3- آنهایی كه وقتی هستند، هستند وقتی كه نیستند هم هستند (آدم‌های معتبر و باشخصیت، كسانی كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثیر خود را می‌گذارند كسانی كه همواره در خاطر ما می‌مانند، دوستشان داریم و برایشان ارزش قائلیم. 4- آنهایی كه وقتی هستند، نیستند وقتی كه نیستند، هستند (شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی كه از پیش ما می‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك می‌كنیم . باز می‌شناسیم، می‌فهمیم كه آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم، گویی قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سكوت می‌كنیم و غرق در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی كه می‌روند یادمان می‌آید كه چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نباشد
20 اردیبهشت 87 - 04:32
همه عمر به دنبال آن بودم که دریابم "زنده ام" یا "زندگی می کنم" عمرم پایان یافت و فهمیدم "به ظاهر زنده ای بودم که زندگی نکرد
13 اردیبهشت 87 - 23:31
چه می ماند وقتی توبا من نیستی از من چه می ماند از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی تکرار من درمن مگر از من چه می ماند غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی غیر از غباری در لباس تن چه می ماند از روزهای پیر بی فردا چه می ماند از لحظه های رفته ای روشن چه می آید از من اگر کوه ام اگر خورشید اگر دریا بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را غیر از غبار و آدم وآهن چه می ماند وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
__