لیست توصیفنامه ها20 تیر 87 - 11:25 | |
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک
فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک
تولدت مبارک احسان جان |
5 بهمن 86 - 21:06 | |
خواب دیدم مرده بودم
خسته و افسرده بودم
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ترس بود و وحشت وتنها شدن
پیش درگاه خدا رسوا شدن
هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت
سوره حمدی برایم خواند و رفت
ناله میکردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم درپی یک جرعه آب
آمدندازراه نزدم دوملک
تیره شد درپیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟
آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نـام اربابان خود یک یک ببر
گفتنم عُـمر خودت کردی تبـاه
نــامه اعمال تــو گشته سیاه
ما کــه ماموران حــق داوریم
تَـک تو را ســوی جهنـم میبریم
نا امید از هر کجا و دل فکـار
میکشیدندم به خفــت سوی نار
ناگهــان الطاف حق آغــاز شد
از جنان درهای رحمت باز شــد
مــردی آمـد از تـبـار آسمان
نــور پیشانیش فوق کهکشـــان
صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شــرب طهور
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در رکـابش قدسیان حلقه به گــوش
لـب کـه نه سرچشمه آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنـــــات
بر سرش دستمال سبزی بسته بود
بر دلم مـِهرش عجب بنشسته بود
کِی به زیبایی او گـٌـل میرسیــد؟
پیش او یوســف خجالت میکشید
در قدوم آن نگــار مـه جـبـیـن
از جلا ل حضــرت حـق آفــرین
دو ملک ســر را به زیر انداختند
بـال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشــتم این زمزمه
آمــده اینجا حسیــن فاطــمــه
صـاحـب روز قـیـامـت آمــــــــده
گـــوئـیـا بــهــر شــفاعــت آمــده
سوی من آمـــد مـــرا شرمنده کرد
مهـر بانــانه به رویم خنــده کــرد
گـفت : آزادش کنید این بـنـــده را
خــانه آبــادش کنید این بنده را
اینکه اینجا اینچنــیــن تنهــا شده
کــآم او با تربــت من وا شـــده
مادرش او را به عـشـقم زاده است
گـریه کرده بعد شیرش داده است
این که میبینید در شور است و شین
ذکر لا لا ئیش بوده یا حســیــن
خویش را در سوز عشقم آب کرد
عـکس من را بر دل خویش قاب کرد
بار ها بر من محبــت کرده است
سینه اش را وقــف هیـئـت کرده است
سـیـنه چــاک آل زهــرا بوده است
چــای ریــز مجــلس ما بــوده اســت
اینکه در پیش شما گردیده بَـد
جسم و جــانش بــوی روضــه میدهد
بـا ادب در مجلس ما مینشست
او به عشق من سر خود را شـکـست
پرچم من را به دوشـش میکشید
پــا بــرهــنـــه در عــزایم میـدویـــــد
اسم مــن راز و نیــازش بوده است
تـٌــربـتم مهر نمـــازش بـوده است
اقــتدا بر خواهرم زیــنــب نـمــود
گـــاه میــشد صـورتــش بــهــرم کبــود
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتــباطــی تـنــگ بــا عــبــاس داشت
نذر عــبــاسم بـتـن کــرده کــفن
روز تــاســـوعــا شــده ســقــای مــن
تــا کــه دنـیـا بوده از مــن دم زده
او غــذای روضــه ام را هـــم زده
بـــار هــا لــعــن امیه کــرده است
خویـــش را نــذر رقــیه کرده است
گــریه کــرده چــون بـــرای اکـبــرم
بـا خــود او را ســوی زهــرا میبرم
هــر چــه باشد او بــرایم بنده است
او بسوزد صـــا حــبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
بــاعــث خــوشـحالــی اعــدا شود
در قیامت عطر و بویش میدهم
پــیش مردم آبــرویــش میــدهــم
بــاز بــالا تر به روی ســــر نــوشت
مــیــشود همــسایه من در بهــشــت
آری آری هر کــه پا بست منست
نــامه اعــمــال او دســت مـنـســـــــت |
30 دی 86 - 21:49 | |
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
اینم هدیه ای از یه هوای سرد و برفی |
26 دی 86 - 10:39 | |
رنگین كمان پاداش كسی است كه تا آخرین قطره زیر باران می ماند. |
14 آذر 86 - 07:42 | |
نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم
بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،
کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!
حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی
|
21 تیر 86 - 00:09 | |
تولدتون مبارك آقای مهندس |











