تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
30 بهمن 84 - 01:39
سلام دوستان. عکسهای عروسی سرکار خانم هدیه تهرانی با جناب آقای محمد رضا گلزار رو گذاشتن تو یکی از گروه های سایت یاهو. بوسیله کی و چه جوری شو والله دیگه نپرسید. چون از این مخ های ایرانی هر چی بگی بر میاد!!!! اگر باور نمیکنید خودتون میتونید با چشمهای خودتون مشاهده بفرمائید: این هم لینکش: http://www.geocities.com/salsa_group/login.htm فقط زود برید تا فیلترش نکردن.
8 آذر 84 - 00:38
گلی در گلدارن نبود 250 سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند . وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا . دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم . روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود . دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت . سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید . روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند . لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود . همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود . برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو ای کاش همه وقت ، جواب صداقت ها بدون ثمر نباشه : متین صندوق پیامتون پر شده ، لطفا خالیش کنید !
10 آبان 84 - 06:33
بیشتر از آنکه تصور کنی خیانت دیده ام و بیشتر از آنکه باور کنی قلبم را شکسته اند... اما تو... اما تو نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی...تو جگرم را آتش زدی. زبانم می گوید... زبانم می گوید به امید روزی که روزگارت سیاهتر از پر کلاغ تیره تر از غروب و غمگین تر از دم جدایی باشد... اما دلم می گوید... به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت بر لبانت لبخند و صد هزار پری کنیزت باشند... تو که تازه رسیدی از گرد راه...تو که تازه به دل ما رسیدی تو چه جور ما رو دیوونه دیدی...تو چه جور نقشه برامون کشیدی عمری... عمری که عاشق خدایی این دل ما...آخر خط و باز فدایی این دل ما تو یکی بیا و... تو یکی بیا و دیگه از پشت خنجرش نزن...ذولفقار عشقت رو تو یکی بر سرش نزن دل ما رو تو دیگه در به در این در و اون درش نکن...گل ما رو به خزون تو با عشقت دیگه پرپرش نکن بیچاره خوش باور و ساده و پاک دل ما....واسه یک ذره وفا عمری هلاک دل ما بیا با ما تو یکی از ته دل یار بشو...راستی راستی بیا با ما عمری گرفتار بشو تو که تازه رسیدی از گرد راه...تو که تازه به دل ما رسیدی تو چه جور ما رو دیوونه دیدی...تو چه جور نقشه برامون کشیدی نکنه هوس گریبونه دلت رو بگیره...نکنه تا جون گرفت دوباره این دل بمیره نکنه اشک ما رو تو هم بخوای در بیاری....نکنه حوصلمون رو تو بخوای سر بیاری ما دیگه حوصله حرفای پوچ رو نداریم...ما دیگه خسته شدیم طاقت پوچ رو نداریم سر به سرم بزار ولی سر به سر دلم نزار...یه باری از دوشم بگیر مشکل رو مشکلم نزار نکنه اشک ما رو تو هم بخوای در بیاری....نکنه حوصلمون رو تو بخوای سر بیاری ما دیگه حوصله حرفای پوچ رو نداریم...ما دیگه خسته شدیم طاقت پوچ رو نداریم بیا با ما تو یکی از ته دل یار بشو...راستی راستی بیا با ما عمری گرفتار بشو ای زاده هفت پشت اصالت... ای زاده هفت پشت اصالت...در مکتب عشاق اگر این بود جوابت...لعنت به تو و ذات خرابت ای شناگر قابل تو آب نمی دیدی...بازیچه شبگردان مهتاب نمی دیدی ای زاده هفت پشت اصالت...تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت...لعنت به تو و ذات خرابت اینک تو و این مرداب...اینک تو و این مهتاب بیداری اگر این است رفتیم دگر در خواب...ای کرم بدن شب تاب...به به چه قشنگی تو در این نقش در آبت لعنت به تو و ذات خرابت رفتیم و از این رفتن... رفتیم و از این رفتنبسیار تو را بخشید...آزادی و قلب تو بر رفتن ما خندید آن تازه رس نوبر...گر حال مرا پرسید...گو شکر خدا گفتم و راضی به ثوابت لعنت به تو و ذات خرابت بر اصل و نسب باری...ای اصل و نسب عالی ای کاش نبینی تو آن روز که پامالی...ای عاشق پوشالی...اینک تو و جولانگه مستان شرابت لعنت به تو و ذات خرابت ای عاشق پوشالی گفتم که گلی افسوس پا تا به سرت خاره...ای بیخبر و مدهوش این مستی پیروزی چند است و نه بسیاره...سقای هزار تشنه آواره...سیراب شدند جملگی از آب سرابت لعنت به تو و ذات خرابت در آیینه ات بنگر... در آیینه ات بنگر حیوان صفتی بینی...حاشا مکن این باور...این دست تو نیست...بینی این است ترازوی عدالت تو پادشه مکر و رذالت...ارزانی آن تازه رس خوش قد و قامت...تو پیش کش و قصه ما هم به سلامت ای زاده هفت پشت اصالت...تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت...لعنت به تو و ذات خرابت پایان سخن بشنو...این قائله شد از نو در مکتب عشاق اگر این بود همه صبر و قرارم...گر حوصله این بود و چونین پا به فرارم...اینگونه اگر گربه صفت بودم و حاضر به جوابم لعنت به من و عشق و بر این ذات خرابم...لعنت به من و عشق و بر این ذات خرابم ینک تو و این مرداب...اینک تو و این مهتاب بیداری اگر این است رفتیم دگر در خواب...ای کرم بدن شب تاب...به به چه قشنگی تو در این نقش در آبت لعنت به تو و ذات خرابت...لعنت به تو و ذات خرابت مرحبا...مرحبا... چه قلب سنگی داشتی تو...چه دل شهر فرنگی داشتی تو مرحبا به این همه عشق و وفا...چه دل زبر و زرنگی داشتی تو به خیالم که تو شاه پریونی...با وفایی...خوب و پاکی...مهربونی به خیالم که اگه وفا کنم من قدر این مهر و وفا رو تو میدونی به خیالم که تویی عصای پیری .توی دستات دستای من رو میگیری به خیالم که تو این عهد جوونی لحظه ای رو بی وجودم نمی مونی چه خیال پوچ و فکر محالی..همه قصه همه رویا همه واهی...دنبال یه روزنه یه روشنایی...گشتم و ندیدم اما جز سیاهی مرحبا...مرحبا... چه قلب سنگی داشتی تو...چه دل شهر فرنگی داشتی تو مرحبا به این همه عشق و وفا...چه دل زبر و زرنگی داشتی تو من رو بگو... من رو بگوچه ساده دل...چه ساده و چه خوش خیال...زیر چه ابر تیره ای باز کرده بودم پر و بال تو رو بگو... تو رو بگو چه بی وفا...انگار نه انگار با منی...نشستی با رقیب من حرف از محبت میزنی مرحبا...مرحبا... چه قلب سنگی داشتی تو...چه دل شهر فرنگی داشتی تو مرحبا به این همه عشق و وفا...چه دل زبر و زرنگی داشتی تو ................................................................................................................ مسعود فردمنش
6 آبان 84 - 21:03
شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم. درست مثل یک مترسک . آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را! اما نه ؛ من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند . می دانی چیست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند . آری ، فکر خوبیست . شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم. چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی. حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای . چقدر لذت بخش است . بعد گنجشک ها از راه می رسند. یکی یکی، دوتادوتا و دسته دسته دورت می چرخند. در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند . روی بازوها، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند. گاه خورشید با نورش می تابد به تو و نشاطت می بخشد. باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد. گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند. شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند. اما تو فقط به همه لبخند می زنی، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی. هر روز پیرتر و پیرتر می شوی. لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر. خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد، آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی... ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری... باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی ... فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی. خورشید و ابر و باد، می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی. می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی، تا روزی محو شوی،هیچ شوی همچنان می ایستی و می خندی و دوستی ات تنها به یاد گنجشک ها می ماند
__