تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
20 مهر 87 - 10:54
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.... زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
14 مهر 87 - 23:36
یادمون باشه كه هیچكس رو امیدوار نكنیم بعد یكدفعه رهاش كنیم چون خرد میشه میشكنه و آهسته میمیره . یادمون باشه كه قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا كسی كه به ما تكیه كرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو كه به كسی میدیم عمل كنیم . یادمون باشه هیچوقت كسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امكان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه كسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم
3 مهر 87 - 00:02
بهش بگین بی خبرم , بپرسین عشقمون چی شد چشم سیاهش , طرز نگاهش مال کی شد اونی که تازه اومدو توی دلم خاطره شد بهش بگین با رفتنش کار دلم یک سره شد پر زدو رفت و نشست رو شونه ی اونکه به فکرم نرسید بهش بگین همین روزا توی دلم می کشمش خدا نیاره اون روز و بیفته چشمام تو چشش دیوونه بود اما منو دیوونه تر از عشق اون قلبمو زد به نامشو پر زدو رفت از آشیون عاشقی کار تو نبود من عاشقت بودمو بس این همه احساس منو کشتی گلم پای هوس اما هنوز دوستت دارم به جون اونکه دوست دار یش وقتی که اسم تو بیاد زنده میشم نفس نفس.
18 شهریور 87 - 15:18
من از خواب کدامین ستاره می‌آیم که اینچنین به بوی دستان تو آغشته ام؟ دستهایت را دوست می‌دارم آنگاه که در ترنم سبز خواهشی معصوم مرا به خود می‌خوانند. در حضور تو شوکت رازی است و در نگاهت برکت آفتاب، من با تو درنگ می‌کنم که در تو منزلتی یافته ام تو به گونه‌ای ناباور در وسعت تمام لحظه‌های من تکرار می‌شوی با چشمانی به رنگ باران و هزاران ستاره در دست در سبزه زاران خلوت خویش روحت را به من می‌بخشی و در ازدحام گم می‌شوی در چشمان کودک باستانی آنسوی آینه تجربه‌ای مشکوک همانند نوری لرزان کورسو می‌زند. آه در تداوم اینهمه سال از چند قرن گذشته ایم از چند آبادی؟ نگاه کن باز چگونه اجساد پوکیده را زندانی کرده اند برای ارواح مقدسی، که خود راز با هم بودن را نیک می‌دانند. در من حلول کن باد اندمهای مرا با خود می‌برد در من حلول کن که هرگز باور نکرده ام، ابدیت را در تقابل دو آینه. نیمای عزیز، یک دوست واقعی، کسی که درست سر بزنگا میرسه ، به موقع دوستتون داره، به موقع میاد و به موقع هم تنبیه می‌کنه . اگه بخوام خودخواه باشم میگم سراغش نرید، چون اونوقت از سهم دوستی من کم می‌شه. اما این فقط یک شوخی هست، دوستی مثل نیما همیشه به اندازه کافی برای همه دوستی داره. کاش نویسنده خوبی بودم تا بتونم اونطور که باید نیما را توصیف کنم
16 شهریور 87 - 13:06
منو درگیر خودت كن تا جهانم زیر و رو شه تا سكوت هر شب من با هجومت رو به رو شه بی هوا بدون مقصد سمت سمت طوفان تو میرم من و درگیر خودت كن بلكه آرامش بگیرم
14 شهریور 87 - 00:22
مرا یادت هست؟! با آن چکمه های دارچینی, آن پالتوی بلند قهوه ای با چهار خانه های تیره تر, و گوشوارهای فیروزه ای که همیشه در برف یخ می کرد... برف که بر بام ما می نشست می دانستم تو می آیی... من به انتظارت در برف می ایستادم... و تو می آمدی... و برای بلندی موهایم شعر می خواندی... یادت هست?! همه کافه هایی را که با هم می نشستیم ؟ مروارید سفید دهانت با آن قهوه ی تلخ ترک کرم رنگ می شد... قهوه تلخ بود حتی تلخ تر از زندگی...!! و خنده ی تو شیرین... مرا یادت هست؟!!
__