لیست توصیفنامه ها30 شهریور 87 - 02:43 | |
داستانی نیستم كه تو من را تعریف كنی ، آوازی نیستم كه تو من را بخوانی ، صدایی نیستم كه من را بشنوی ، یك ساده هستم آنان که به من بدی کردند من را هوشیار ساختند. آنان که از من انتقاد کردند راه و رسم زندگی آموختند. آنانکه به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند همیشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر آنقدر شهامت داره كه هر وقت دلش میگیره جلوی همه گریه كنه saeedM
|
27 مرداد 87 - 06:57 | |
23 مرداد 87 - 10:26
سلام جایییییییییییییییی با یه شکلات شروع شد . من یه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم اونم ، اونم بچه بود ! سرمو بالا کردم ، اونم سرشو بالا کرد ، دید که منو میشناسه ، خندیدم ! گفت دوستیم ؟ گفتم دوست ه دوست . گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی که تــا نداره ! گفت تا مرگ . خندیدمو گفتم : من که گفتم تــــا نداره . گفت باشه تا پس از مرگ . گفتم نه نه نه نه ! تـــا نداره . گفت قبول ، تا اونجا که همه دوباره زنده میشن ، یعنی زندگی پس از مرگ ، بازم با هم دوستیم ، تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم . خندیدمو گفتم تو براش تا هر کجا که دلت می خواد ، یه تـــا بذار ؛ اصلن یه تـــا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا ، اما من اصلن براش تـــا نمی ذارم . نگام کرد ، نگاش کردم ! باور نمیکرد ، می دونستم اون می خواست دوستی ما حتمن تــا داشته باشه ، دوستی بدون تـــا رو نمی فهمید ! گفت بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم . گفتم باشه ، تو بذار ! گفت شکلات ! هر بار که همدیگه رو میبینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من ! باشه ؟ گفتم باشه . هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من . یعنی که دوستیم ؛ دوست ه دوست . من تندی شکلاتمو باز میکردم ، می ذاشتم تو دهنمو تند و تند می مکیدم . می گفت شکمـــو ، تو دوست شکموی منی ! و شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ .می گفتم بخــــورش . میگفت تموم میشه ، می خوام تموم نشه ، برای همیشه بمونه . صندوقش پر از شکلات شده بود ، هیچکدومشو نمی خورد . من همشو خورده بودم ! گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چی کار میکنی ؟ گفت مواظبشون هستـــم . می گفت می خوام نیگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم ، همش شکلاتامو میذاشتم تو دهنمو میگفتم نه نه نـــــــه ! تــــا نداره ، دوستی که تا نداره . یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیســــــت سالش شده. اون بزرگ شده منم بزرگ شدم . من همه ی شکلاتامو خوردم ، اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته . اون اومده امشب تا خدافظی کنه . می خواد بره ، بره اون دور دورا . میگه میرم اما زود بر می گردم . من که می دونم میره و برنمیگرده . یادش رفت شکلات بهم بده ، من که یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش ، گفتم این برای خوردن ، یه شکلات دیگه هم گذاشتم کف اون دستش ، اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت . یادش رفته بود که یه صندوقی داره برا شکلاتاش ، هر دو تا رو خورد . خندیدم . می دونستم دوستیه من تـــا نداره ، می دونستم دوستیه اون تـــا داره، مثل همیشه ! خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومشو نخورده. حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده ، چـــی کـــار میکنــــــــه!؟!
|
6 مرداد 87 - 17:59 | |
دستانم بوی گل می داد , مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند.... امّا هیچ کس فکر نکرد شاید من یک گل کاشته باشم! |
6 مرداد 87 - 17:58 | |
احساس خوبیه وقتی یه نفر دلتنگت میشه...! احساس بهتریه وقتی یه نفر عاشقت میشه...! اما بهترین احساس اینه كه بدونی یه نفر هیچوقت فراموشت نمیكنه |
3 مرداد 87 - 00:33 | |
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟ پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه. فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه
|
16 بهمن 86 - 16:16 | |
تولدت مبارک امیدوارم فرداهات به خوش رنگی دیروزت باشه
__________@@@@@@@@__________@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@_____@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@_______________________@@
____@@@@@@_______@@@@@___________@@
____@@@@@@@@@___@@@@@@@_________@@
__@@____________@@@@@@@@____________@@
_@@____________@@@@@@@@@__________@@
_@@____________@@@@@@@@_________@@@
_@@@___________@@@@@@@__________@@
__@@@@__________@@@@@______________@@
____@@@@@@____________________________@@
_________@@_____________________________@@
________@@___________@@______________@@
________@@@________@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@@
__________@@@@@@@@ @@@@@@
___________@@@@@@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
_______________________@____@@@
_______________@@@@__@__@____@@
_____________@_______@@@____@@
______________@@@@____@__@@
_______________________@ 8 |







