لیست توصیفنامه ها27 اردیبهشت 87 - 09:25 | |
روزی زشتی و زیبایی در ساحل دریایی به هم رسیدند.زشتی گفت: بیا در دریا شنا کنیم. برهنه شدند ودر آب شنا کردند و زمانی گذشت. زشتی به ساحل باز گشت لبخندی زد و جامه های زیبایی را پوشید و رفت. زیبایی نیز از دریا بیرون آمد و تن پوشش را نیافت از برهنگی خود شرم کرد و به ناچار جامه زشتی به تن کرد و به راه خود رفت. تا این زمان نیز آدمیان این دو را اغلب با هم اشتباه می گیرند. واندک افرادی هستندکه چهره زیبایی را میبینند و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد او را میشناسند و ارجش می نهند و از زشتی با وجود جامه های زیبایی که به بر دارد بیزارند. (aseman_sabz |
26 اردیبهشت 87 - 06:13 | |
تو از جنس نوری تو را می شناسم
شمیم حضوری تو را می شناسم
تو از جنس باران تو از جنس دریا
تو عشقی تو شوری تو را می شناسم
برای گذشتن از احساس پوچی
تو رمز عبوری تو را می شناسم
همیشه برای غم و غصه هایم
تو سنگ صبوری تو را می شناسم
تو از وسعت سبز آئینه هایی
تو از جنس نوری تو را می شناسم
|
24 اردیبهشت 87 - 19:26 | |
قلب، جاده ای است كه تنها مسافر آن باید خدا باشد؛ قلبی كه با غیر خدا آشناست، كوچه ای بن بست است
|
22 اردیبهشت 87 - 23:00 | |
سلام نازنین جان
وبلاگ ازدواج اینترنتی رو خوندم خیلی جالب بود خیلی مایلم ادرس سایت همسر یابی رو به من بدی ببینم چه جور سایتی هست
ممنونم |
20 اردیبهشت 87 - 22:02 | |
جرم
در سرزمین بی آسمان
پرندگان به جرم پرواز محکومند
کفتران نمی پرند
در سرزمین صیادان
پرندگان به جرم آرزوی پرواز محکومند
صیادان نمی پرند
در سرزمین عدالت و آفتاب
آسمان شفاف است
صیادان به حسرت آسمان
محکومند...
پرندگان آزاد می پرند
|
20 اردیبهشت 87 - 21:43 | |
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجـن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
|











