تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
2 اسفند 86 - 02:31
حال ندارمممممممممممممممم میخام دراز بکشم پامو دراز کنم از توصیف نامت بزنه بیرون جورابمم بو میده پیف پیف... های....هوی..... دارم برای خودم میخونم - دختر همسایه ما رو باش... اسمش نازنینه واق واق بترس برو گازت میگیرما...
2 اسفند 86 - 02:31
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره. .وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند
2 اسفند 86 - 02:28
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
2 اسفند 86 - 02:27
من غورباغم ...غور غور میخام برات شعر بگم... غور غور من یه غورباغه خوشبختم غور غور شبها تا صبح بیدارم میگم غور غور رسیورمون باد اومده جابجا شده ...غور غور دختر همسایمون زشته...غور غور بچه بودم دومم افتاده ...غور غور
2 اسفند 86 - 02:27
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همین!!
2 اسفند 86 - 02:23
آه پرنسس من...تو کجا بودی...من شبها تا صبح برات میخوندم روزها به عشقت چشام پر از اشک بود و... ---- این نوشته از دفتر خاطرات یه غورباغه کف رفته شده غوووووووورررررررر من نبودم نمیدونم صدای کی بود غور
__