لیست توصیفنامه ها5 آبان 87 - 02:42 | |
akhe koochooloo alan vaghte tavalode? khejalat nemikeshi in vaghte sal motevaled mishi? rooze khoda ghaht bood? omidvaram hamishe khosho sarboland bashi zire sayeye pedaro madaret.........Amir Arsalan e Aziz TAVALODET MOBARAK
DOste Golet Sahar ..... |
3 آبان 87 - 00:01 | |
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود. |
2 آبان 87 - 19:37 | |
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . ” حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ ” “خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.” او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . ” با عشق، مسعود روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود. با عشق ، مامان |
23 مهر 87 - 20:40 | |
روزگار غریبی است نازنین
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میبویند
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ و سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
|
5 مرداد 87 - 22:06 | |
وقتی من بچه بودم هرشب از خدا میخواستم که یک دوچرخه به من بدهد، سر انجام فهمیدم که کار خدا اینجوری نیست، بنابر این رفتم و یک دوچرخه دزدیدم و از آن پس هرشب از خدا میخواستم که من را ببخشد. ارنو فیلیپ |
26 آبان 86 - 12:55 | |
دل من دیر زمانی ست که می پندارد
" دوستی " نیز گلی ست،
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد.
بیگمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
ـ دانسته ـ
بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هائی ست که می افشانیم.
برگ و باری ست که می رویانیم
آ ب و خورشید و نسیمش " مهر " است.
گر بدانگونه که بایست به بار آید،
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید.
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز ،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت.
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد.
دوست می باید داشت!
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند:
_ شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد.
|
- 1
- 2






