تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
15 مرداد 87 - 02:07
گفتم : مجنونم گفتی : باش گفتم : مجنون توام لیلی گفتی : باش گفتم : چاره چیست ؟ گفتی : انتظار گفتم : چه سخت است؟ گفتی : چه زیباست گفتم : تا به کی؟ گفتی : تا به آن وقت که چون شمع بسوزی از سر تا به پای گفتم : افسوس که ندانی در این سوختن بالهای تو هم خواهد سوخت ای پروانه من
15 مرداد 87 - 02:06
کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش میدانستی که درون قلبم با تپشهای عشق هم صدا هستی تو .کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد کاش میدانستی....... کاش می دانستی........
15 مرداد 87 - 02:05
مدت هابود که می خواستم رازی را که در سینه دارم به تو بگویم. اما نتوانستم. دوست داشتم هنگامی که از کنارم می گذری این راز را در چشمان عاشقم بخوانی.ولی تو با بی اعتنایی می گذشتی تا اینکه امروز قلم را برداشتم تا از بی مهریت بنویسم. ولی وقتی قلم را از روی کاغذ برداشتم دیدم نوشته ام: "با تمام وجود دوستت دارم
15 مرداد 87 - 02:04
دلم تنگ شده . هر روز دورتر میشوم از تو و تو خود را به من نزدیک تر میکنی گیج میزنم در هزار راه آدمیان و شاه راه تو فراموشت میکنم زود و به یاد می آورمت چه دیر دیروز فروختمت...بسیار ارزان...به پول آدمیان فکر میکنم پانصد تومانی میشد بسیار ارزان هم نبود...به قد حماقتم و عذابی که میترسم حتی از خیالش و امروز به ثانیه ای شهوت...چه زود گذشت...فقط نگاهی کردم در حالی که می دانستم نگاهم می کردی دلم گرفته نارفیقت دوباره سرگردان است ... وقت تنهایی تو را می خواهم...میدانم . به پای آدمیتم بگذار که بسیار ناتوانم و مفلوک تنها همدمم توئی از وقتی ابلیس ; ابلیس شد به هیچکس اطمینان ندارم شاد میشوم و میجنگم شاید روزی برسم...تا بینهایتت
15 مرداد 87 - 02:02
نجار پیری بود که می‌خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می‌خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی‌دغدغه در کنار همسرش ببرد. کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می‌خواهد کار را ترک کند ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه‌ی دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش راضی به این کار نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح نامرغوبی استفاده کرد و با بی‌حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید را به نجار داد و گفت:« این خانه متعلق به توست. این هدیه‌ای است از طرف من برای تو.» نجار یکه خورد. مایه‌ی تاسف بود! اگر می‌دانست که خانه‌ای برای خودش می‌سازد، حتما کارش را به گونه‌ای دیگر انجام می‌داد
15 مرداد 87 - 02:00
آهی كشید غم زده پیری سیپد موی ، افكند صبحگاه در آیینه چون نگاه در لا به لای موی چو كافور خویش دید : یك تار مو سیاه ؛ در دیدگان مضطربش اشك حلقه زد در خاطرات تیره و تاریك خود دوید سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود یك تار مو سپید ؛ در هم شكست چهره محنت كشیده اش ، دستی به موی خویش فرو برد و گفت : ” وای ! “ اشكی به روی آیینه افتاد و ناگهان بگریست های های ؛ دریای خاطرات زمان گذشته بود ، هر قطره ای كه بر رخ آیینه می چكید در كام موج ، ناله جانسوز خویش را از دور می شنید . طوفان فرونشست ... ولی دیدگان پیر ، می رفت باز در دل دریا به جست و جو... در آب های تیره اعماق ، خفته بود : یك مشت آرزو
__