تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
12 مرداد 87 - 23:58
مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید كه نزد فرشتگان رفته و به كارهای آنها نگاه می كند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند ، باز می كنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید : شما دارید چكار می كنید ؟ ،فرشته در حالیكه داشت نامه ی را باز می كرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را كه توسط فرشتگان به ملكوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم. مرد كمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند، مرد پرسید : شماها چكار می كنید ؟ ، یكی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم. مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته!!مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چكار می كنی و چرا بیكاری ؟ ،فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار كمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟! فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط كافیست بگویند : <<خدایا ممنونیم>>
27 تیر 87 - 12:05
Zendgi ba seda shoroo mishe , bi seda tamoom mishe! Eshgh batars shoroo mishe , ba ashk tamoom mishe! Doosti har jayi mitoone shoroo beshe , ama hich jaa tamoom nemishe
20 خرداد 87 - 15:56
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود
15 خرداد 87 - 18:50
سلام مرسی عزیزم بابت تبریکت خوشحالم کردی
13 خرداد 87 - 09:34
خوشبختی مثل یه پروانه است . وقتی دنبالش می‌دوی پرواز می‌كنه اما وقتی وایسی میاد رو سرت میشینه
18 اسفند 86 - 06:44
یادم باشد که آن دم در انتهای افق در انتظار نشسته ام ستاره ی خوشبختی در دستانم است یادم باشد یک نفر ساده بی صدا عبور می کند و ناگه فاصله ی بین رابطه ها را پل می زند یادم باشد لحظاتی هست که حقیقت مقابل دیدگانمان خیمه زده و ما در برهوت خیال به دنبال حقایق می گردیم یادم باشد لحظه هایی هم عشق جاری است و ما همچون موج هایی بی سر زمین بر ساجل غم هایمان می کوبیم و دوباره در خود گم می شویم یادم باشد عشق می تواند در نگاهی غم بار رخنه کند و سکوت ارزانی دارد یادم باشد آن دم که در دریای بی کسی غرق می شوم کودکیم را در آغوش بگیرم .... روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی با دلم دوش سر زلف تو بازی می‌كرد خواجه با بندة خود بنده‌نوازی می‌كرد گاه زنجیر و گهی ماه و گهی گل می‌شد مختصر: زلف كجت شعبده‌بازی می‌كرد دل ز تأثیر نگاه تو به خالت می‌جست مست را بین به كجا دست‌درازی می‌كرد قصه را راه ن‍َبد در حرم ما، چون عشق شعله افروخته، بیگانه گدازی می‌كرد كاشكی دیشب‌ِ ما صبح نمی‌شد هرگز با دلم دوش سر زلف تو بازی می‌كرد
__