تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
5 شهریور 87 - 00:05
salam khobii? nistii kojai?
11 مرداد 87 - 21:52
babate payamet manonam mer30 ke be yadam bodii rozaye khobii dashte bashii bavafa
25 تیر 87 - 15:36
روز پدر رو به تمامی دوستای گلم تبریک عرض میکنم و امیدوارم امشب قدر پدران مهربونمون رو بدونیم و با خرید یک هدیه ناقابل دلشون رو شاد کنیم ... به کسانی هم که بهر دلیلی پدر بزرگوارشون رو از دست دادند این روز رو بصورت ویژه تبریک میگم و از خداوند شادی روح پدران بزرگوار این عزیزان را خواستارم ...
19 تیر 87 - 13:53
salaaaaaaaaam khobii axet vaghean zibas mibinam honar mandii hastii vase khodet
5 تیر 87 - 15:17
دو بال کوچک نارنجی... هیچ کس وسوسه اش نکرد .هیچ کس فریبش نداد. او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت. او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید، ایستاد. انگار می خواست چیزی بگوید.چیزی اما نگفت.خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت: برو؛ زیرا که اشتباه کردی . اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی ؛ و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست. او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچک تر از آن بود که او را به کاری وادار کند.شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت. او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند،او رفت تا کودکانه اشتباه کند. او به زمین آمد و اشتباه کرد.بارها و بارها ،اشتباه کرد.مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند ، یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد. فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد . می افتد و دست و پایش را می شکند. اشتباه های کوچک او مثل لباس های نامناسب او بود که گاهی کسی به تن می کند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود.ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرتاب کردیم.سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم اما یک روز او بی آنکه چیزی بگوید ، لباس های نامناسبش را از تن درآورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد؛ دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود، و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد. او به بهشت برگشت وحالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند ، صدایش را می شنویم .زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.
4 تیر 87 - 22:36
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت : اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟ خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود خداوند لبخند زد و گفت: اگر چه من همیشه در کنار تو هستم اما فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک در آن هنگام دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمییت ندارد ولی می توانی او را صدا کنی مادر
__