تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
28 اردیبهشت 86 - 03:59
در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند ، خودش را جایــی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشــاه بی تفاوت از کنـار تخته سنگ می گذشتند . بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد . حاکم این شهرعجب مرد بی عرضه ایست و .... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت. نزدیک غروب ،یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیـجات بود ، نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشــت و با هر زحمتی بود تخته سنــگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنـاری قرار داد . ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته ســنگ قرار داده شـده بود .کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یادداشت پیدا کرد . پادشاه در آن یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."
23 شهریور 85 - 12:39
تنهام خیلی تنهام ؛ آیا مرحمی برای تنهایی من داری ؟
__