تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
19 مهر 87 - 11:13
چرا نمیگویند / که آن کشیده سر از شرق / آن بلند اندام / سیاه جامه به تن / دلبر دلیر / آن شیر/ نوید روز ده , آن شب شکاف با تدبیر ز شاهراه کدامین دیار می آید/ و نور صبح طراوت بر این شب تاریک / چه وقت میتابد؟ در انتظار امیدم، در انتظار امید / طلوع پاک فلق را چه وقت آیا من ،/ به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟ / بیا که دیده من/ به جستجوی تو گر از دری شده نومید/ گمان مدار که هرگز دری دگر زده است/ سپیده گر نزده سر بیا بلند اندام / که از سیاهی چشمم سپیده سر زده است/...
19 مهر 87 - 09:09
زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟ شوهر: آره، خوب یادمه، گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم. زن: خوب، پس چی شد؟ شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه. زن: کیو خوشبخت کردی؟ شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!
3 مهر 87 - 11:59
خدایا با من حرف بزن:: مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید . و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید . مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد : « پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .» اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ..د
18 شهریور 87 - 14:13
این فرشته ساده است و خط خطی ست /سر به زیر و یك كمی خجالتی ست/ بوی سیب می دهد ‏‏، لباس او دامنش حریر سبز و صورتی ست /هاج و واج مانده روی این زمین /او فرشته ای غریب و پاپتی ست/ این فرشته راستش خود تویی/ قصه فرشته ات حكایتی ست
13 شهریور 87 - 17:40
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند. با این حال همواره به دیگران اعتماد کن...! فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی...
6 شهریور 87 - 09:52
نگاهی ،از تاریکی در ژرفای تاریکی می توان روشنی را دید در تراکم سکوت به نا شنیده ترین صدا گوش سپردم جان ،یک حقیقت روشن است که هر بامدادفاز آن خورشیدی طلوع کند که حس کند،سایه سبز طراوت را در خویش و لذت برهنگی را رد زلالی چشمه سار زندگی در هوایی سیال از عطر عشق چه شکوهی دارد،کاشتن بوته نوازش و چیدن گل آرامش نگاهم هنوز از پنجره غربت در انتظار گرد بادی ست تا خاشاک خاطرات جوانی را با خود ببرد تا روشن شود،زوایای تاریکی آرزوهای گره خورده -شاهی
__