لیست توصیفنامه ها30 اردیبهشت 86 - 04:19 | |
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است . پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.
اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی...
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛
معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست.
و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است .
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.
پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است
|
14 فروردین 86 - 19:52 | |
خانه دوست کجاست؟/ در فلق بود که پرسید سوار / آسمان مکثی کرد / رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید/ و به انگشت نشان داد سپیداری گفت / نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است/ می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد ./ پس به سمت گل تنهایی می پیچی . / در صمیمیت سیال فضا / خش خشی می شنوی / کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا/ جوجه بردارد از لانه نور ./ و از او می پرسی خانه دوست کجاست.
|
11 فروردین 86 - 01:34 | |
من آن نیستم کز سر مصلحت
سر به درگاه ظالم گذارم !!
و یا از غم نان ... نیایش کنم ناکسی را!
و یا گل بنامم خسی را ! |
7 فروردین 86 - 08:27 | |
هرگز نخواستم که فقط نان بیاورم
من می روم برای تو باران بیاورم
تا بشکفد گل از گل تو ، سبزتر شوی
قدری بهار بعد زمستان بیاورم
تا ریشه ...ریشه... ریشه کنی استوارتر،
از قلب خود برای تو گلدان بیاورم
گلدان من به وسعت باغی ست بی حصار
باور نکن برای تو زندان بیاورم
باور نکن که نقطه شوم : بی خیال و شوم !
بر جمله شروع تو پایان بیاورم
با من بیا که رسم جهان را عوض کنیم
تا من از این حقیقت عریان بیاورم –
- تعریف تازه ای که غزل را غزل کند
سوگند می خورم که به قرآن! بیاورم
این عاشقانه است که هی ظالمانه بر
ابر لطیف روح¬ تو سوهان بیاورم ؟ !
چکش بیاورم من و سندان بیاوری ،
چکش بیاوری تو و سندان بیاورم ؟ !
...
آیینه شو که شکل غزل را عوض کنم
جانی به این طبیعت بی جان بیاورم !
...
گیسوی توست عطر بهارانه های چای
یک استکان بریز که قندان بیاورم :
قندان ِ واژه های ِفراموش ِبی غزل !
بر لب سرود بوسه و عصیان بیاورم !
باور کن استواری هر عشق بوسه است !
دست مرا بگیر که برهان بیاورم !
حالا که چلستون غزل بیستون شده ،
ویرانه را دوباره به سامان بیاورم !
آه ای دلیل ! آتش ِلب را شکوفه کن !
تا باز هم به معجزه ایمان بیاورم
|
7 فروردین 86 - 03:42 | |
بوی باران بوی سبزه بوی خاك
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاك
آسمان آبی و ابر سپیـــد
برگهای سبز بیــد
عطر نرگــس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
نرم نرمك میرسد اینك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال لاله ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیـــمه باز
خوش به حال دختر میخك كه میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفـتاب
نرم نرمك میرسد اینك بهار
خوش به حال روزگار
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به كام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می كه میباید ، تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
نرم نرمك میرسد اینك بهار
خوش به حــال روزگـــار
گر نكوبی شیشه غم را به سنـــگ
هفت رنگش میشود ، هفتاد رنـــگ
(ترانه بهار - داریوش) |
26 اسفند 85 - 04:17 | |
برای گفتن من شعر هم به گل مانده نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گرهم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هرلحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست.
|












