لیست توصیفنامه ها9 مرداد 87 - 17:53 | |
دست پاک و دل روشن ، فکر سالم و اراده نیک مایه سعادت انسان است.کسی می تواند صاحب این خصائل گردد که در اعمال شخصی خویش معتدل و خویشتن دار باشد، به حکم صفای باطن و پاکی قلب.
|
7 مرداد 87 - 18:19 | |
یاد ما هیچ نکردی و شد ایامی چند
مانده ام چشم بره گوش به پیغامی چند
حرف تلخ لب شیرین تو قند آمیز است
گر به پرسش نکنی شاد به دشنامی چند
باز سودا شده غالب ز پی دفع جنون
گاه گاهی نگهی ، نرگس بادامی چند
پخته مغزم، شده ام خشک دماغ از غم یار
ساقیا باده لبریز بده جامی چند
کام حاصل نشد از تو مرا چون دیگران
کن خدارا گذری جانب ناکامی چند
بزم ماتم شده بی رویتو ام محفل عیش
رنجه فرما بسوی کلبه ی ما، گامی چند
آنکه جا داشت همیش بر دلم از دیده جدا
شهره ی شهر شد از صحبت بدنامی چند |
4 مرداد 87 - 18:15 | |
دوست عزیز عرض سلام و ادب دارم!
3 روز قبل ابیات زیر را نوشتم اما یکباره، واژه ها از نفس افتد و نا گفته ها فرار کردند... همه تلاش ها به بن بست رسیدند و عزم کردم تا معطل شوم به یک فرصت دیگر...
از قضا امروز حادثه جالب تاریخی به ذهنم خطور کرد که خواندن آن عاری از لطف و لذت نیست:
آورده اند زمانی که صائب تبریزی این مصرع را سرود:
« لختی برد از دل گذرد هر که ز پیشم »
موفق نشد آن را تکمیل کند. بناچار بار سفر بست و رهسپار خراسان (افغانستان امروز) شد. فراموش نکنیم که در سال 1919 ترسایی ، اسم افغانستان را بر خراسان تحمیل کردند، در سال 1922 جمهوری های آسیای میانه را روس ها از ماورالنهر، تشکیل دادند و در سال 1938 اسم ایران را بر فارس گذاشتند... که در واقع ایران نه فارس ، بلکه همان حوزه تمدنی _ فرهنگی است که در برگیرنده فلات بزرگ است.
صائب به کابل میرسد و از تصادف نیک روزگار در آن شهر شاعر بیسواد و دوره گردی میزیسته بنام «ولی طواف» ، موسم تموز بود و ولی طواف تربوز می فروخته و با خورد کردن (قاش کردن) تربوز جهت جلب نظر خریداران، به تکرار می گفت:
« من قاش فروشی دل بشکسته خویشم»
صائب کوله بارش (خورجین) را نزد طواف گذاشته گفت: همه دار و ندارم مال تو این مصرع ات را بمن بده.
بنا" بنده هم این ابیات را بشما می نویسم تا از بن بست نجاتش دهید.
------------------------------------------------
در موسم پائیز بهاری شده پیدا
بروی زمین ثقل و مداری شده پیدا
عیسی نفسی پاک قدم چو گل مریم
فرخنده و رخشنده نگاری شده پیدا
از خنده او گل به چمن عاشقی آموخت
بر بلبل شوریده قراری شده پیدا
... |
2 مرداد 87 - 18:25 | |
خیال خام و پوچ خود بگورستان خواهد برد
هر آنکه در پی آزار ما طفلانه برخیزد
-----------------------------------------------------
اگر جاهل دهد فحش و دشنام
بگو از ما فقط : قالو سلاما
اگر یاوه سراید صبح تا شام
بگو از ما فقط : قالو سلاما
نمی لغزیم ما در هر لجنزار
بگو از ما فقط : قالو سلاما
اگر او را چنین فکر و مرام است
بگو از ما فقط : قالو سلاما
اگر بسته میان بر نشر بهتان
بگو از ما فقط : قالو سلاما
نمی خواهیم ما این بازی خام
بگو از ما فقط : قالو سلاما
دل ما درگه پروردگار است
بگو از ما فقط : قالو سلاما
نسازیم این بنا را بی در و بام
بگو از ما فقط : قالو سلاما
قلم را رتبه شان خدائیست
بگو از ما فقط : قالو سلاما
نگهداریم حرمت تا به انجام
بگو از ما فقط : قالو سلاما
دگر عرضی نداریم مستوریم
بگو از ما فقط : قالو سلاما
نسازیم هیچکس بیهوده بدنام
بگو از ما فقط : قالو سلاما |
1 مرداد 87 - 17:57 | |
منو دریچه من،
تو و دریچه تو...
ببین که صبح به دروازه کی می کوبد
ستاره های پی آورد شام دوشین را
ببین که روز لب بام خانه چه کسی،
سرود زایش فردای سبز دامن را،
به پیشواز ورود بهارمیخواند؟
مرا اگر چه تعلق به هیچ جایت نیست
ز هر چه بیشتر اما
دلم به بی کسی چشمهایت می سوزد
که یک بهار گل انتظار چید و کسی
امید برگ نگاهی در آن بکار نبست
و در میان سیه کاسه های نومیدیش
تپید تنگ به بیهودگی و
(تنگ!) شکست
خدا خراب کند تخته بند قلب ترا
که از سیاهی بسیار او ندانستی
کدام دست مرا با تو میزند پیوند
کدام دست مرا از تو دور میسازد؟ |
1 مرداد 87 - 02:49 | |
دوست عزیز!
شعری را که می خوانید، یکی از سروده های شاعر جوان مرگ(عبدالقهار عاصی) است. واقعا" چقدر جفا رفته است بر مفاهیم...عشق مقدس ترین نماد از خدائی خدواند، امروز به چه روزگاری افتیده است: من عاشق سیب زمینی ام، چلو کباب عشق منست! بستنی عشق من است! من عاشق خورش سبزی ام...
عشق خدا است و خدا را نباید تا این سطح نزول داد!!!
------------------------------------------
عشق!
دهقان پیر !
عشق چیست؟
عشق رود باریست که آغازش را،
ابر های بلند میدانند
و انجامش را
شاخساران بلند
در میان مزرعه ام
برگ بر میدارد.
بته کن !
عشق چیست؟
عشق یک دهکده است
کز سر کوه بلند
میتوانش به تماشا بنشست
و از آنجا به هوای یک کس
...سرود آغازید.
آسیابان!
عشق چیست؟
عشق ، یک پلیست
از کمان رستم
بر فراز رودی
که همه روزه از آنجا نب رود
دختری
بر فراز آن پل
می آید و
میخواند و
میرقصد و
سر چرخی را
از سرم میکاهد.
مسافر !
عشق چیست؟
عشق
یک سوار است
آشنا با منزل
وقتی پرسان بکنیش
که چه حد فاصله ماندست؟
خنده اش می گیرد.
خوشه چین !
عشق چیست؟
عشق فصلیست که از مزرعه ها میگذرد
دانه های خوشه گندم را
به کبوتر های
دشتی
تعارف می کند
و کوچکترین خوشه را
به من می نهد.
معدنچی!
عشق چیست؟
عشق یک وسوسه است
در فرو رفتن ، در عمق کهی
و چراغی را آنجا
افروختن است.
دختر !
عشق چیست؟
عشق آرامش و خاموشی چشم مردیست
وقتی از دوست داشتن،
میلرزد
و سراپا سخن ست
وقتی از گرمی دیدار ،
بیهوده سخن میگوید
نه!
عشق خشمیست به هنگامیکه
مردمی آشوبد.
نه!
عشق احساس لطیفیست
به چشمان شوخ
نه!
عشق
احمقیهای بلند ایمانست
نه!
عشق چیز دیگر ست
به دلم میگذرد
به زبانم نه مگر!
قراول!
عشق چیست؟
عشق بازار سر افرزانیست
از جسارت خشم
علم سبز برآفراخته یست
بر فراز گوری
از شهیدی گمنام
و هم عشق
چیزی از جنس گل سوری و باغ ناجوست
چیزی از زمزمه تلخ اسیر زنگیست
( چیزی از آزادی ست)
نقاش !
عشق چیست؟
عشق یک پیکر موزون سراپا رنگست
رنگ سبز،
رنگ آبی و کبود،
رنگ نیلوفری و نارنجی
خوابیست که با هیچ عبارت
در نمی آید و ...
دیوانه نمودست مرا
گیتار نواز!
عشق چیست؟
آه؛
بهتر آنست که پرسان نکنی
آه ازین دختر شوخ
آه ازین نغمه کوتاه و بنفش
تار تارم کرده
عشق بلبلیست
بر سر هر سنگی
هر شاخی
که نشست
چیز نو می خواند.
سر و پا تار و ترنگست
همه میلودیست
دست آموز نمیگردد و پیرم کرده.
شرابی!
عشق چیست؟
عشق؟
باش جامی بزنم
عشق؟
مچم...
دیوانه !
عشق چیست؟
عشق یک مهتابست
شبانه
خوشه خوشه میشود
او به من میخندد
من به او میخندم
هوش کن!
رسوا نکنی
شاعر!
عشق چیست؟
_ قراول چیزی نگفت؟
_ گفت:
گیتار نواز چیزی نگفت؟
_ گفت:
بس است.
|







