تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
28 مرداد 87 - 21:33
آدمی فقط در یک صورت حق دارد تا به دیگری از بالا نگاه کند! و آن زمانی است که بخواهد دست اورا که بر زمین افتاده است بگیرد تا اورا بلند کند!!
18 مرداد 87 - 21:09
وقتی دختر، پسر بچه های 6 تا 11 ساله رومی بینم. دلم به حالشان می سوزد که دلشان هیچ وقت با صدای زنگوله ی بنر شاد نشده...هیچوقت با فیلاس فاگ دور دنیا را 80 روزه نگشته اند...دلشان برای چوبین و پای شکسته ی دنی شور نزده...غصه ی پرین و نل و حنا را نخورده اند... با کامیون قرمز پت پستچی سفر نکرده اند... به لودگی های پت و مت و لولک و بولک نخندیده اند... با عوض شدن بارباپاپا به وجد نیامده اند... نه مریم گلی را می شناسند و نه پرنده ی اعجاب انگیز واتو واتو و نه حتی خپل را .... با خانواده ی دکتر ارنست بالای هیچ درختی زندگی نکرده اند و تا به حال حتی اسم هادی وهدی وهاچ زنبور عسل و سرندی پیتی و مخمل و استرلینگ را نشنیده اند...... یادم می آید در تصوراتم شاهزاده سیندرلا بودم و خیال می کردم کالسکه و پیراهن ستاره باران و کفش بلورین به سیندرلامیفرستادم .....این حکایت همه ی ما پسرودختر بچه های نسل دهه ی 60 است....که با سیندرلا مهربان بودن را آموختیم... بخشیدن را تمرین کردیم... یاد گرفتیم که چگونه می توان با جوجو ها و موش ها و پیشی ها و هاپو ها دوست شد ... حتی اگر پیشیش لوسیفر و هاپویش برونو باشد... آن روز ها حسرت این را می کشیدیم که عکس سندباد را روی تکه کاغذی به اندازه ی کف دست داشته باشیم و روی کتابمان یا کیفمان و یا تکه ای از دیوار اتاقمان بچسبانیم و نگاهش کنیم.... اما حیف.... نداشتیم.... نبود... و سندباد آنقدر زیبا بود که بلد نبودیم مثل خودش نقاشیش کنیم... این روزها همه جا پر شده از کیف و دفتر و لباس وبرچسب و فلان و بهمان باربی.... اما پسرکان نسل امروز اگر پیرو اسپایدرمن نباشند سندباد را هم دوست ندارند... مردعنكبوتی را ترجیح می دهند! هنوز آرم برنامه کودک را به خاطر می آوریم... یک پرده ی قرمز و پسرک سفید پوشی که دستانش به پشت بود و دائم از این طرف صفحه ی تلویزیون به طرف دیگر می رفت و آن پرنده ای که می آمد و پرده ی سرخ رنگ را کنار میزد و برنامه ی کودک شروع میشد و پسرک سفید پوش از خوشحالی پر در می آورد..... خوشا به حال ما که نه کامپیوتر داشتیم و نه پلی استیشن و نه مردعنکبوتی.... روزی 1 ساعت برنامه کودک داشتیم که زیبا بود.... که دنیا بود.... که عشق بود....
16 مرداد 87 - 11:48
زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر می شه پس هر وقت در قسمت تاریک زندگیت واقع شدی … بدون خدا می خواد زیباترین تصویر رو از تو بسازه …
13 مرداد 87 - 21:22
______*___*_________*___*___ ___*_________*___*__________* __*____________*_____________* __*____________*_____________* __*__________________________* ___*________________________* ____*______________________* ______*__________________* ________*______________* __________*__________* _____________*_____* _______________*_*[AMI]
24 تیر 87 - 00:06
فرهاد ... از زندگی گفت . از شیرین . به اینكه ارزشش را داشت یا نه بعد گفت : بیا بگیر این كلنگ این نزدیكی ها كوه خوب هم زیاد است هرچه زودتر شروع كنی بهتر است .
20 تیر 87 - 14:10
ای كاش آنقدر فقیر نبودیم تا برای پایمال شدن چیزی بجز قلبهایمان را تقدیم سرنوشت میكردیم...
__