لیست توصیفنامه ها27 تیر 86 - 17:40 | |
لیلی گفت : قلبم اسب سرکش عربی ست.
بی سوار و بی افسار...عنانش را خدا بریده.
این اسب را با خودت می بری؟!... مجنون هیچ نگفت.
لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود. تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.
اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود...
|
2 اردیبهشت 86 - 05:59 | |
غنچه ازخواب پرید و گلی تازه به دنیا امد
خار خندیدو به گل گفت سلام و جوابی نشنید
خار جنبید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی امد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت لرزید
تیغ ان خار در ان دست خلید وگل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام |
24 فروردین 86 - 23:33 | |
از یک دیونه میپرسن چرا دیونه شدی؟
میگه من یک زن گرفتم که یک دختر 18 ساله داشت
دختره زنم با بابام ازدواج کرد. پس زنم مادرزنه مادرشوهرش شد
دختر زن من پسری زایید که داداشه من و نوه ی زنم بود . پس نوه ی منم بود
پس من پدربزرگه پسرم بودم . پس زن من….. زیاد فکر نکن! قاطی میکنی
|
30 آبان 85 - 07:54 | |
خواستی ادد کن بچه بدی نیست تو کفش باش
marjan_naghmeieshab |
10 آبان 84 - 16:42 | |
سلام آقا مجتبی مطالب وبلاگتونو خوندم خیلی قشنگ بود... |
3 آبان 84 - 11:10 | |
شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم. درست مثل یک مترسک . آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را!
اما نه ؛ من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند .
می دانی چیست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند . آری ، فکر خوبیست . شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم.
چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی. حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای . چقدر لذت بخش است .
بعد گنجشک ها از راه می رسند. یکی یکی، دوتادوتا و دسته دسته دورت می چرخند. در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند .
روی بازوها، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند.
گاه خورشید با نورش می تابد به تو و نشاطت می بخشد. باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد.
گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند. شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند.
اما تو فقط به همه لبخند می زنی، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی.
هر روز پیرتر و پیرتر می شوی. لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر.
خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد، آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی...
ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری...
باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی ...
فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی.
خورشید و ابر و باد،
می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی.
می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی،
تا روزی محو شوی،هیچ شوی
همچنان می ایستی و می خندی
و دوستی ات تنها به یاد گنجشک ها می ماند |









