تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
27 مرداد 86 - 08:54
تو اگر باز کنی پنجره را من نشان خواهم داد زندگی زیر ترانه های دخترک معلوم است و اگر مثل نسیم از پس پرده ی شب سفر کنی معنی معجزه را ناب و روان و ملتهب می فهمی کاش درمن شعله ی خواهش را می دیدی این حرارت در من از چیست از کیست تو می فهمیدی ... ****** ساحل ، آسایش ، آرامش ... شکستم بغض نفرینی و شدم موجی به دریا ها تا برم به اوج آسمون بپرسم از ابر که چرا نمیگرید به حال ما ! بگویم به باد ، که چرا برد تار و پود ما باران بارید و آرامش ساحل رفت به باد باد آمد و بادبادک ها را برد و زندگی شد تلخ تر از فریاد ... حال شما بپرسید این اشک یخی از بهر چیست
27 مرداد 86 - 08:53
زیبایی گل و غنچه ها به خاطر اینه که خود را هیچ وقت تبلیغ نمی کنند. زیبایی رفتار ما، از شیوایی گفتار ما بسیار رساتر سخن می گوید. زیبایی سیرت، زشتی صورت را جبران می کند، ولی زیبایی صورت، زشتی سیرت را جبران نمی کند. زیبا رویان، شیرین ترین لحظات خود را در کنار آیینه های خود می گذرانند. زیبایی گل همیشه تیزی خارش را جبران می کند. زیبایی صورت به تبی بند است زیبایی سیرت به دروغی بند است زیبایی طبیعت به خاطر اینه که همه چیزش معلومه هیچ چیز مخفی از کسی نداره . زیبایی کویر به خاطر اینه صاف و ساده است مثل کف دست . زیبایی شب به این خاطره که همه چیزو در خودش پنهان میکنه زیبایی شب به این خاطره که هر کسی که به آسمون نگاه میکنه فکر میکنه یه ستاره تو آسمون داره برای همین احساس غرور میکنه و با خودش میگه تو این دنیا منم یه صاحب چیزی هستم که مال خودمه زیبایی شب به خاطر اینه که اشکهای پنهون تو دل شب رو کسی نمی بینه زیبایی شب به خاطر اینه که شب همیشه با سکوت همراهه و سکوت هم همیشه سرشار از ناگفته هاست ......... زیبایی شب به خاطر اینه که وقتت مال خودته نه کس دیگه میتونی تا صبح با خواب بگذرونی یا تا صبح با عزیزی به صحبت کردن بگذرونی . زیبایی روز چطوره به نظر شما زیبایی روز به صبح دل انگیزشه که وقتی نفس میکشی تا اعماق وجودت هوای تازه میره و سرشار از انرژی میشی زیبایی صبح به این خاطره که میتونی تصور کنی همه چیز از اول شروع کنی و فکر کنی زندگی جدیدی رو شروع کردی زیبایی روزم در کنار زیبایی شب قشنگه اما و هزار تا امای دیگه ............................
26 مرداد 86 - 02:07
حالا گیرم که آدم ها کاغذی شده اند با رویاهای کاغذی گیرم که یخبندان است و همه ی پنجره ها بسته که پرنده به قفس خو گرفته و حالا هیچ کس نیست تو که هستی. فقط و فقط خودت باش دستهایت را برای چیدن سیبی که تا امتداد چشم هایت پایین آمده است درار نمی کنی؟! ... همین معجزه برای تو کافی است
25 مرداد 86 - 01:59
هی صفر پانصد و کد اشغال چشمهات... با بغض هر شماره به دنبال چشمهات... از تو شبیه راهبه ها دست می کشم در معبدی به نیت تمثال چشمهات! آن وقت در خیال خودم توی آینه بعد از یکی دو چشمک و اغفال چشمهات ...پیچیده می شود و مرا گرم می کند در روزهای برفی مان شال چشم هات یادم نمی رود که مرا هفت ساله کرد دنبال بازی من و مارال چشمهات حالا به رنگ مردمکم قهوه ای بپوش تا این که چشم من مد امسال چشم هات... چشمم شبیه قالی تبریز قیمتی است از بس که چشم من شده پامال چشم هات! یک شب بیا به معبد ما هم سری بزن حالا که پر گرفته پر و بال چشم هات حالا که قرص بودن من را نمی خوری حالا که خوب تر شده احوال چشم هات ......این شعر عاشقانه تر از این نمی شود ناقابل است..مال تو و مال چشم هات
25 مرداد 86 - 01:56
یه روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرورو شد برای داشتن عشقت همه وجودم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید توی سینه ابرو بادو دریا گفتند حس عاشقی همینه اومدی توی سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو ودلم گذشتی رفتی با قایقه عشقت سوی روشنی فردامنو دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا دیگه تو وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی دل تنها وغریبم داره این گوشه می میره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره میرسه روزی که که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم
23 مرداد 86 - 11:58
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه كه بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید:تو به من گفتی: از این عشق حذر كن! لحظه ای چند بر این آب نظر كن آب ، آئینه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است! تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن! با تو گفتم:‌ "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پیش تو؟‌ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم" باز گفتم كه:" تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكی ازشاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت! اشك در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید، یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم نگسستم ، نرمیدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم
__